تبليغاتX
راه مردم

صدور حکم بازنشستگی برای 53 استاد دانشگاه علم و صنعت
سه‌شنبه، 7 آذر 1385

ادوارنیوز: در اقدامی بی سابقه پنجاه و سه نفر از اساتید دانشگاه علم و صنعت تهران با صدور حکم بازنشستگی مواجه شدند .

 امیرحسین بهروز، عضو شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشگاه علم و صنعت با اعلام این خبر به خبرنگار ادوارنیوز گفت: امروز از طریق یکی از اساتید مطلع شدیم که متاسفانه مسئولان دانشگاه در یک اقدام غیرعادی برای 53 تن از اساتید که اکثرا دارای وزن علمی بالا هستند حکم بازنشستگی صادر کرده اند .

بهروز ضمن محکومیت این اقدام از سوی انجمن اسلامی این دانشگاه با اشاره به اینکه دکتر احمدی نژاد از اساتید این دانشگاه بوده است و ارتباط ویژه ای با مسئولان جدید این دانشگاه دارد، از چنین اقدامات مداخله گرایانه و غیر منطقی از سوی دولت و وزارت علوم ابراز تاسف کرد .

نوشته شده توسط اسماعیل جعفری در چهارشنبه هشتم آذر 1385 ساعت | لینک ثابت |
 

متن سخنان
دكتر علي محمدي
در جمع دانشجويان گروه زبان و ادبيات فارسي


 

 از دوستان جوانم كه من را در جمع صميمي خود راه دادند ، سپاس‌گزارم . بهانه‌ي اين نشست ، يادكردي از فردوسي ، سراينده‌ي پرشورِ حماسه‌ي ايران است . من تصميم گرفته‌ام كه به ياد فردوسي از نيك‌مرد آزاده‌اي ياد كنم كه شيفته‌ي قلمِ سحارِ حكيمِ توس بود و جوهر زندگي‌اش را به او و شاه‌كارش ، شاه‌نامه ، نثار كرد . اين مرد بزرگ ، شاه‌رخ مسكوب بود .
    مسكوب سال 1304 در بابلِ مازندران تولد يافت . در جواني با سري پرشور در جرگه‌ي مبارزان سياسي درآمد . پس از كودتاي 28 مرداد ، مدتي به زندان افتاد و چندي پس از انقلاب 57 ، به پاريس عزيمت كرد و هم در آن‌جا ، سال 1384 ، درگذشت .
    چند اثر از مسكوب به عرضه‌ي چاپ رسيده و به احتمال بسيار ، آثار ديگري نيز دارد كه ديدار آن‌ها را بايد چشم به آينده دوخت .
     آثاري كه از او انتشار يافته و در حوزه‌ي پژوهش‌هاي اسطوره ، ايران و شاه‌نامه است ، عبارت‌اند از :
1- فريدون فرخ ، چند گفتار در فرهنگ ايران .
2- هويت ايراني و زبان فارسي .
3- سوگ سياوش .
4- مقدمه‌اي بر رستم و اسفنديار .
5- ارمغان مور .
جز اين آثار ، مقاله‌هاي بسيار ارزنده‌اي نيز از او به چاپ رسيده . از جمله « تأملي در اخلاق از اوستا به شاه‌نامه » و « ز مادر همه مرگ را زاده‌ايم . »
آثار مسكوب چشم‌انداز تازه‌اي را به روي پژوهش‌گران شاه‌نامه و اسطوره‌هاي ايراني گشود . ارمغان مور
كه اخيراً به چاپ سپرده شد ، كاري است شگرف و در ميان پژوهش‌هاي اخير منحصر به فرد . مقدمه‌اي بر رستم و اسفنديار ، نخستين متن تفسيري در زبان فارسي است از روايات شاه نامه . سوگ سياوش قرائتي است ديگر از يك اسطوره‌ي اصيل بومي ،‌اخلاقي و انساني .
از شاه‌رخ مسكوب ، كتاب‌هاي ديگري نيز چاپ شده است . رمان « سفر در خواب » و رمان‌واره‌ي « روزها در راه » و ترجمه‌هاي « افسانه‌هاي تباي » و « پرومته در زنجير » آثاري است كه ما در جريان توليد آن ها هستيم .
من در اين جا به اقتضاي فرصتي كه هست ، سخنانم را با پيش‌درآمد يكي از كتاب هاي او هم‌آهنگ خواهم كرد . كتابي كه به آن اشاره خواهم كرد ، مقدمه‌اي بر رستم و اسفنديار است . اين كتاب نخستين بار 43 سال پيش انتشار يافت و از آن پس مكرر به دست چاپ سپرده شد . حضور اين كتاب در محافل علمي و دانش‌گاهي باعث شد ، شاه‌نامه پژوهان با نگاهي ديگر به مطالعه و قرائت شاه‌نامه بپردازند . اين كار نخستين نگاه تفسيري يك منتقد ايراني به داستان‌هاي شاه‌نامه بود .
مسكوب كتاب را به نقالان هديه كرده است . نقالان كه به قول او « خادمان بي‌نام و نشانِ شاه‌نامه‌اند» و اين تلنگري است به اهل فرهنگ براي حفظ سيره‌اي كه بخشي از شاه‌نامه ، مرهون آن بوده است . سيره‌اي رو به زوال و يا زوال يافته در روزگار ما !
كتاب با جمله‌اي آغاز مي‌شود كه هيبت و هيمنه‌ي آن ، خواننده را در جاذبه‌اي سحرآميز درگير مي‌سازد تا در پويه‌اي خستگي‌ناپذير ، به مطالعه‌ي همه‌ي كتاب ترغيب گردد :
« هزار سال از زندگي تلخ و بزرگوار فردوسي مي‌گذرد . در تاريخ ناسپاس و سفله پرور ما ، بيدادي كه بر او رفته است ، مانندي ندارد . و در اين جماعت قوادان و دلقكان كه ماييم ، با هوس‌هاي ناچيز و آرزوهاي تباه ، كسي را پرواي كار او نيست . »  اين آغاز كتاب از چند جهت قابل اعتنا است . نخست اين‌كه از زبان كسي شنيده مي‌شود كه او خود نمونه‌ي والاي يك انسان ، در چارچوب ظرفيت‌هاي انساني بود . دوستان مسكوب او را به اين صفات ستوده‌اند : « گريزنده از هر چه ابتذال » ، « دل‌باخته به توده‌هاي انساني » ،‌ « صاحب دلي شيدا » ، « فروتني شرم‌سار » و « در دولت فقر خويش شكوه‌مند .» ديگر تأكيد او بر مظلوميت فردوسي است . از مظلوم بودن فردوسي گفتن حرف تازه‌اي نيست . مسكوب نخستين كسي نيست كه پرده از حرمان فردوسي برداشته باشد . شاه‌نامه خود گوياي اين حقيقت هست كه خواننده‌اش را به داغ سراينده و رنج گران‌بار او بگرياند . بيش‌تر محققان فردوسي شناس و شاه‌نامه پژوه نيز به اين نكته اشاره كرده‌اند ؛ اما در سخن مسكوب حرف تازه‌اي است كه كم‌تر از زبان ديگران شنيده شده است . او از مظلوميت « هزار ساله‌ي » فردوسي سخن مي‌گويد . علي‌رغم اقبال‌هاي سطحي به شاه‌نامه و شناخت فردوسي ، هنوز اين دو گوهر گران‌بها در اين مملكت ناشناخته مانده‌اند . چگونه مي‌توانيم از شناخت فردوسي و شاه‌نامه دم بزنيم حال آن كه در دنياي پرهياهوي فيلم و تصوير ، ‌تاكنون از شاه‌نامه فردوسي اثري شايسته نساخته‌ايم ؟ حاشا به غيرت ازبك‌ها ، روس‌ها ، فرانسوي‌ها ، آلماني‌ها و انگليسي‌ها كه هم فيلم ساختند ، هم احيا كردند ، هم نقد كردند ، هم بازآفريني كردند و هم فردوسي و شاه‌نامه را به ما شناساندند .
    شاه‌نامه اگر به دور از بخش‌هاي نادل‌پسند الحاقي ، دست‌كم 50 هزار بيت باشد ، تورق اين كتابِ گرانْ‌حجم ، براي بسياري از تحصيل‌كردگانِ در علوم انساني ، كاري طاقت فرسا و چه بسا بيهوده آيد . از تورقِ ( ورق زدن ) آن مي‌گويم نه خواندن . حال كلي انصاف و مبلغي رگ و غيرت مي‌خواهد كه كسي شاه‌نامه را بخواند و در هر بيت آن اندكي تأمل داشته باشد و بخواهد با درنگ و انديشه به شاه‌نامه بپردازد ؛ در اين‌صورت است كه خواهد فهميد هر بيت از شاه‌نامه پاره‌اي از وجود آن مرد نازنين است ؛ يعني ما با 50 هزار پاره از تن و جان فردوسي روبه‌رو هستيم . در شاه‌نامه حكايت آرش كمان‌گير كه جان بر سر خاك ميهن كرد با تيري كه از كوه‌ها و صخره‌ها عبور داد ، نيست . شايد يك دليل تأويل‌گرانه‌ي آن ، اين باشد كه آن آرش همين فردوسي است كه دست به چله‌ي كمان شعر برد و با پرتاب تير جان خويش ، نه تنها حريم و هستي ايران و ايراني را حفظ كرد بل‌كه از پس قرن‌ها هنوز صداي عبور آن تير به گوش مي‌رسد و چون از جاني پرمايه سرچشمه گرفته تا رستاخيز هم‌چنان رونده است و لحظه‌اي از حركت باز نخواهد ايستاد و هم چنان حافظ هويت ملي ما خواهد بود .
    ما براي اين چنين مرد بزرگي چه كرده‌ايم و براي فهم درست شاه‌نامه چه تدبيري انديشيده‌ايم ؟
ما در مواجهه با اين ميراث فرهنگي چنان نبوديم كه نموديم . لذا بايد حق داد به مسكوبِ پر‌آزرم كه در آن آغاز ، پرده‌ي عفت سخن را دريده باشد و با واژه‌هايي چون دلقك و قواد درد و داغ خويش را نمايان سازد . فردوسي كه به قول و تعبير برتلس ، ما ايرانيان هستي‌مان را مديون او هستيم . 
شايد شما تصور كنيد كه من چشمم را بسته‌ام و با گله و شكايت‌هاي بي‌در و پيكر روزمره كه نقل مجلس بسياري از سخن‌وران است ، وقت خويش و شما را به بطالت مي‌گذرانم . نه چنين نيست . يك رقم اشاره مي‌كنم براي اثبات اين مدعا و ضرورت بيان اين گفتار كه در خانه اگر كس است يك حرف بس است .
چند سال پيش از رئيس يك دانشگاهِ به اصطلاح مادر در ايران ، يك مصاحبه‌گر روزنامه پرسيد : اگر شما در همين سمت بوديد و فردوسي زنده بود و تقاضاي استخدام در اين دانشگاه را داشت ، آيا تقاضايش را مي‌پذيرفتيد ؟ آن فرد بدون درنگ پاسخ داد نه ! مصاحبه‌گر پرسيد چرا ؟ گفت فردوسي را شايسته‌ي دانشگاه نمي‌دانم ! البته در آن هنگام و آن هنگامه ، بسياري از دوست‌داران فردوسي و شاه‌نامه به او پاسخ‌هاي جانانه‌اي دادند و شايد او را از گفتارش پشيمان كردند ؛ و من قصد « نو كردن جنگ خوابيده را ندارم » ؛ اما از آن حادثه‌ي ناگوار اين نتيجه را مي‌توان گرفت كه اين ملت ، پس از هزار سال هيچ كاري براي فردوسي و شاه‌نامه نكرده‌ است و فردوسي هنوز هم براي ما ناشناخته است و به قول مسكوب بر او بيداد مي‌رود . اگر جز اين بود ، يكي از فرزندان اين مرز و بوم كه به درجه‌ي دكتري رسيده و تحصيل‌كرده‌ي دانشگاهي است و در مديريت كلان اين جامعه نقش دارد ، نبايد آن سخنان موهن را مي‌گفت . او طي تحصيلش در پرتو شناختي كه ملت و كشورش از بزرگ‌ترين شاعر آزاده‌ي ايران و بلكه جهان باید فراهم می ساخت ، به اين نتيجه مي‌رسيد كه مي‌توان دانشگاه را به فر فردوسي و گوهر قيمتي او ؛ يعني شاه‌نامه ، سربلند و سرافراز نمود . دانشگاه بايد افتخار كند كه نام فردوسي و بوعلي و حكيم رازي داشته باشد . من همه‌ي تقصير را به گردن آن استاد دانشگاه نمي‌دانم . عمده‌ي تقصير از نظام بيمار آموزشي ما ناشي مي‌شود .
 دانشگاه‌هاي بزرگ جهان به نام فردوسي افتخار مي‌كنند و فردوسي را نه تنها از خيلي پيش وارد دانشگاه كرده‌اند ، بل‌كه در خانه‌هاي دل و جانشان جاي داده‌اند . لذا براي كسي كه در تمام طول تحصيلش فرصت نيافته يك بار هم كه شده به شاه‌نامه ، اين شاه‌كار بزرگ ، سر بزند ، بايد حق داد كه چنين فكري داشته باشد .
 نكته‌ي ديگر اشاره‌ي مسكوب در مقدمه ، به سخن ابومنصور معمري ، در مقدمه‌ي شاه‌نامه است . بيش از هزار سال پيش ، ابومنصوري  نكته‌هايي را بيان مي‌كند كه ما امروز آن‌ها را خوب نمي‌فهميم . ما هنوز هم به دروغ بودن شاه‌نامه و گزافه‌گويي فردوسي باور داريم . با خود مي‌گوييم : خواندن و تحليل قصه‌هايي كه پر از بلند‌پروازي ، خرافه ، حرف مفت و سرانجام چيزهاي باور نكردني است ، به چه درد مي‌خورد ؟ اما ابومنصوري گفته : « چيزها اندر اين نامه بيابند كه سهم‌گين نمايد . و اين نيكو است چون مغز او بداني و تو را درست گردد . »  اين همان نكته‌اي است كه بعداً در شاه‌نامه اين‌گونه انعكاس پيدا مي‌كند :
 نباشي بدين گفته هم‌داستان  كه دهقان همي گويد از باستان
 خردمند كاين داستان بشنود  به دانش گرايد به اين نگرود
 وليكن چو معنيش ياد آوري  شوي رام و كوته شود داوري ...
 تو اين را دروغ و فسانه مدان  به يك‌سان روشن‌ِ زمانه مدان
 از او هر چه اندر خورد با خرد  دگر بر ره رمز معني برد 
چيز‌هاي سهم‌گين ، همان قضايايي است كه با عقل سطحي‌نگر ما سازگاري ندارد . پرورش زال در چنگال سيمرغ ، اژدهاهاي سهم‌ناك در حماسه و ماران دوش ضحاك ، گذر تير آرش از سنگ و پرش رخش رستم از دهانه‌ي چاه چهل ارش ، سنگيني‌ي كوپال و خروش رستم هنگام كارزار و رويين‌تني اسفنديار و چيزهاي ديگر از اين دست ؛ اما همان ابومنصور مي‌گويد : « اين همه درست آيد به نزديك دانايان و بخردان به معني . سود اين نامه هر كس را هست . و رامشِ جهان است . و اندوه‌گسارِ اندوه‌گنان است . و چاره‌ي درماندگان است . و اندر او چيزهاي نيكو و با دانش هست . همچو پاداش نيكي و پادافره‌ي بدي . و تندي و نرمي . و درشتي و آهستگي . و شوخي و پرهيز . و اندر شدن و بيرون شدن . و پند و اندرز . و خشم و خشنودي . و شگفتي‌ي كار جهان ! و مردم اندر اين نامه اين همه كه ياد كرديم بدانند و بيابند . »  من در اين‌جا ، تمام احترام و گرمي‌ي و شور احساس و عاطفه‌ي خويش را نثار آن مرد بزرگ مي‌كنم كه هزار سال پيش چه درك بالايي از اسطوره و تأثير آن در سازندگي و حيات انسان داشته است ! جاي بسي شگفتي است كه بازتاب سخنان ابومنصوري را ما از زبان منتقدان امروز جهان مي‌شنويم . به عنوان مثال اين سخنان را با سخنان معمري مقايسه كنيد :
« جهان امروز كه جهان اروپايي است برآمده از تفكر اسطوره‌هاي آنتيك پرومته‌اي و آنتيگونه‌اي است . در اين اسطوره‌ها نوعي تقابل انسان و خدا وجود دارد . در حالي كه در اسطوره ايراني انسان در مقابل خدا قرار نمي‌گيرد . در اساطير ايراني ، انسان و خدا هم‌دست است تا با اهريمن مبارزه كند و اگر قرار است انسان عليه كسي شورش كند ، آن خدا نيست ؛ بلكه شاه و حاكم است كه از درجه‌ي خدايي سقوط كرده و به مرور جاي خود را به پادشاه خودكامه سپرده است . لذا بايد ديد كدام بخش از اسطوره‌هاي ايراني داراي پتانسيل بيشتري است براي ساختن و شكل دادن به هويت ملي و بعد به سراغ آن رفت و شروع به ساختن كرد چنان كه بايد . »  اين مردمي كه ابومنصوري مي‌گويد ، از خردمندان جهان‌اند . همان اسطوره شناسان و تحليل‌گران جهاني كه سخت به اين يگانه كتابِ بي‌بديل و مثيل ، معجب گشته‌اند .
مسكوب يكي از آن مردان بزرگ روزگار ما بود كه دريچه‌ي فهم شناخت شاه‌نامه را به روي خويش باز كرده بود . در آغاز همين اثر مي‌گويد : « نه هرگز مرد شش‌صد ساله‌اي در جهان بود و نه رويين‌تني و نه سيمرغي ؛ اما آرزوي عمر دراز و بي‌مرگي هميشه بوده است . نه رستم واقعيت دارد نه رويين‌تني‌ي اسفنديار ؛ اما همه‌ي اين‌ها حقيقت است . زندگي‌ي رستم در شاه‌نامه غير‌بشري است ؛ اما با اين همه مردي حقيقي‌تر از رستم و زندگي و مرگي‌ بشري‌تر از آن نيست . افسانه‌ي رستم از اسناد تاريخي ما واقعي‌تر است . » .
 ما بارها داستان رستم و اسفنديار را خوانده‌ايم . حتا ترديد كرده‌ايم كه اين گشتاسب ، آن‌قدر‌ها هم كه مي‌گويند ، بد نبايد باشد . تقاضاي خوارداشت رستم ، تقاضاي طبيعي يك قدرت‌مند است كه همه‌چيز را در اختيار خويش مي‌خواهد . نيز گمان كرده‌ايم كه گشتاسب گاهي دلش به مرگ اسفنديار نيز لرزيده باشد . مگر نه آخر در شاه‌نامه خوانده‌ايم كه وقتي جاماسبِ فال‌گو ، وضع اسف‌بار اسفنديار را در زاولستان پيش‌بيني مي‌كند ، شاه از آن عاقبت سوزناك مي‌سوزد ؟ :
 دل شاه زآن در پر انديشه شد  سرش را غم و درد هم‌پيشه شد 
اما مسكوب به ما هشدار مي‌دهد كه نبايد نيرنگ گشتاسب را خورد . او دروغ مي‌گويد . قرائت مسكوب از نيرنگ گشتاسب در حقيقت پيوند دادن اسطوره به تاريخ و واقعيت است ؛ يعني گوش‌زد كردن نيرنگ گشتاسبيان زمانه ؛ يعني تيپ گشتاسب‌ها .
مسكوب در اين كتاب به كاوش و قرائت هر يك از كاركترهاي داستان مي‌پردازد . وقتي شخصيت گشتاسب را در معرض نقد اسطوره قرار مي‌دهد ، به اين پرسش توجه مي‌دهد كه چرا گشتاسبِ نيكو‌نام اوستا ، به گشتاسبِ بدنام شاه‌نامه بدل مي‌گردد ؟ گشتاسب در اوستا ، پشت و پناه زردشت و دين اهورايي است . صفات گشتاسب در اوستا ، دلير ، ايزدين كلام ، قوي‌گرز ، از براي راستي آمده و راه آزاد جوينده است . با اين وصف چرا در شاه‌نامه اين‌ همه بدنام شده است ؟
در دوره‌ي ساساني پادشاهي و دين دو سازمان به يك‌ديگر دوخته شده بودند . همين وابستگي و پيوستگي سرچشمه‌ي توانايي‌ها و ناتوانايي‌هاي شاه و دين مي‌شود . طبري در تاريخ آورده است كه :
گشتاسب اوستا را در گنج‌خانه‌ي خويش پنهان كرد . خانه‌اي از سنگ و موكلان بر آن گماشت و به مردم عامي از نسخه‌هاي آن نداد . اين سخن يعني انحصار كتاب آسماني و در نتيجه انحصار دين در دايره‌ي اقتدار گروهي خاص كه قرائتشان به نفع شاه و حكومت باشد . چنان‌كه كليسا در قرون وسطا اجازه‌ي تفسير و تأويل كتاب مقدس را به كس نمي‌داد و خود مقدرات را با كتاب مقدس مي‌سنجيد. تحليل مسكوب سَرِ بيان اين حقيقت را دارد كه اتحاد دين و قدرت ، اگرچه در يك مرحله مي‌توانست در جهت آسايش مردم و دفع متخاصمان بيگانه به كار آيد ؛ اما تصلّب آن براي هميشه ، نه تنها به سود مردم نبود ؛ بل‌كه روز به روز به دامنه‌ي قدرت و اختيارات حكومت افزود و از دامنه‌ي شركت مردم در سرنوشتشان كاست . شاه در تمام امور مردم دخالت كرد و همچون خرچنگي به همه‌ي شئونات اجتماع از توليد و صنعت گرفته تا آموزش و پرورش و امور نظامي ، چنگ انداخت . اين گسترش دولت را تنومند و در عين حال سست و بي‌جان ساخت . تنِ لَش و فربه‌اي كه قادر به ارتياش خود نبود . اكسيژني كه بايد از طريق سرزندگي و شور و نشاط مردم به سلول‌هاي دولت برسد ، به سبب اين فاصله‌ي ايجاد شده ، نرسيد و اين پيكر ضخم رو به فرسايش رفت . كشتار در خاندان سلطنتي ، سركشي‌ي پسر در برابر پدر ، فساد در نهادهاي اجتماعي ، محدوديت‌هاي اجتماعي و سياسي‌ي ناشي از تلفيق دين و قدرت و بي‌عدالتي‌ي طبقاتي ، كار را به جايي كشاند كه در جنگ ايران و اعراب ، « فرماندهان نظامي ايراني را به زنجير مي‌بستند تا در مقابل سپاه عرب ، پا به فرار نگذارند . » اين روند شاهي و حكومت‌كردن بود كه اسطوره و آرمان ، گشتاسب اوستا را به گشتاسب شاه‌نامه تنزل داد . اين تحول در حقيقت يك هشدار بزرگ بود كه در شاه‌نامه خود را نشان داد . هشداري كه براي هميشه و براي همه‌ي زمان‌ها ، هشدار است .
در شاه‌نامه فردوسي ، وقتي گشتاسب براي دفع فرزند ، نيامدن رستم به دربار را بهانه مي‌كند ، در پاسخِ اسفنديار و نيز تحليل‌هاي اوليه‌ي او و كتايون ، اين زن خردمندِ شاه‌نامه ، اين فراز و فرود شاهنشاهي ديده مي‌شود . اين که اسفنديار مي‌خواهد بي‌كام شاه تاج بر سر نهد ، كتايون را بانوي شهر ايران كند ، از همه مهم‌تر « همه كشور ايرانيان را دهد » اين‌ها همه از استبداد شاهي گشتاسب‌ها حكايت دارد . مگر كشور در چه وضعي بوده است كه اسفنديار مي‌خواسته آن را ميان صاحبان اصلي‌اش ؛ يعني مردم ، تقسيم كند ؟
فرصت من تمام است و حكايت ناتمام . با سپاس مجدد از حوصله و شكيبايي كه داشتيد ، شما را به خواندن آثار مسكوب تشويق و ترغيب مي‌كنم و براي شما و ايران عزيز آرزوي سربلندي دارم .


 


علي محمدي ،
همدان ، دوم ارديبهشت‌ماه 1385

نوشته شده توسط اسماعیل جعفری در سه شنبه هفتم آذر 1385 ساعت | لینک ثابت |

 پژوهشی درنام تاریخی خلیج فارس،گستره درياي پارس و خليج عربي
[ امیرهوشنگ انوری ]

خليج فارس از دير باز يكي از مهم ترين مناطق جهان شناخته شده روزگار خود بوده است. كشف ذخاير عظيم نفتي و معادله هاي نوين جهاني بر اهميت اين آبراهه بيش از پيش افزوده است تا جائيكه «هانفورمكيندر» در نظريه مشهوري به نام «هارت لند» در سال 1904 م از خليج فارس به مثابه محور يا قلب زمين نام برد! چنين اهميتي سودجويان غربي و برخي از محافل عربي وابسته به كشورهاي حاشيه جنوبي خليج فارس را وا داشته است تا با صرف مبالغ هنگفتي به دنبال استفاده از نام جعلي«خليج عربي» به جاي خليج فارس باشند. از جمله آخرين اقدامات صورت گرفته در اين باره كتابي است به نام «Arabian Gulfin antiquity» نوشته «danil Potts». مقاله حاضر بررسي موجزي بر گستره و نام خليج هميشه فارس است.

خليج فارس كه امروز در موقعيت جغرافيايي بين 24 تا 30 درجه و 30 دقيقه عرض شمالي و 48 تا 56 درجه و 25 دقيقه طول شرقي از نصف النهار گرينويچ قرار دارد و وسعت آن حدود 232850 كيلو متر مربع است ؛ تنها بخش كوچكي از گستره آبي وسيع تري است كه در روزگار قديم «درياي پارس» خوانده مي شد. هنگامي كه « گلاديوس بطلميوس» رياضيدان، منجم و نقشه نگار سده دوم ميلادي بر اساس سنت‌هاي به جا مانده از كساني چون «اراتوستنس»،«هيپارك» و «استرابون» و ... مكتب جغرافيا را در يونان بنيان مي نهاد، خليج فارس منطقه اي شناخته شده و نامي كهن قلمداد مي شد.
قرنها پيش از بطلميوس الواح تمدنها ميان روداني چنين آگاهي هايي را در اختيار ما قرار مي دهند، چنانچه آشوريان در كتيبه هاي خود اين دريا را با نام «نارمرتو» يا «ناره مرّه تو»  به معناي رود تلخ مشخص ساخته بودند.
خليج فارس امروز ين يا دگاري است از دريايي فراخ كه جانب غربي آن از آبادان و بصره حاليه آغاز علاوه بر حدود فعلي خليج فارس تمامي درياي عمان و بخشي از اقيانوس هند را تا حدود رود سند در بر مي گرفته است.
با مروري بر منابع متقن و قابل وثوق علم جغرافيا در تمدن اسلامي به سهولت مي توان وسعت درياي پارس و يا بحر الفارس را دريافت.
« ابن  فقيه« در كتاب « البلدان» كه در سال 290 ه- . ق تاليف شده و از جمله كهن ترين متون جغرافي به شمار مي‌رود مي نويسد: « بدان كه دريان پارس و درياي هنديك دريا هستند، زيرا به يكديگر پيوسته اند» ، از اين رو مي توان دريافت كه در زمان ابن فقيه تمام درياي عمان امروزين درياي پارس خوانده مي شده است . در واقع بايد دانست « عمان ، كه به تازگي و به ناصواب نام آن بر اين گوشه از درياي جنوبي ايران اطلاق شده، سرزمين كوچك كم آب و گياهي است كه در گوشه جنوب خاوري جزيره نماي عربستان افتاده و پيشينه اي تاريخي ندارد......
نامي از درياي عمان و يا بحر عمان در هيچ يك از سند هاي جغرافيايي و تاريخي ديده نمي شود از سوي ديگر «اطلاق نام يك ناحيه كوچك و بدون آباداني كه خود جزئي از قلمرو ايران بزرگ بوده ، بر بخشي وسيع از درياي جنوبي ايران نه تنها صحيح به نظر نمي رسد، بلكه در رواج دادن اين نام و نقش كردن  آن بر برخي نقشه هاي جغرافيايي در يكصد سال اخير،  بايد متعقد بود كه يك غرض سياسي دست اندر كار بوده است.(3)»
از ديگر جغرافي نويسان معتبر اسلامي مي توان به ابواسحق ابراهيم استخري» (متوفي 322 ه .ق)
اكنون كه محدوده درياي پارس معلوم گرديد بايد به اين پرسش پاسخ دهيم كه آيا در متون جغرافي قديم نام خليج عربي وجود داشته و در چنين شرايط كدام موقعيت جغرافيايي به خليج عربي معروف بوده است؟
براي محققان ترديدي باقي نمانده كه نام باستاني « درياي سرخ » يا «بحر احمر» امروزين، خليج عربي بوده است. « نئار خوس» سردار اسكندر مقدوني كه به دستور پادشاه خويش به سفر دريايي پر مخاطره اي به منظور اكتشاف نواحي ناشناخته دست زده است در گزارشي كه براي آگاهي اسكندر فراهم آورده به صراحت نام اين گستره آبي را كه حد فاصلي ميان دو قاره آسيا و افريقاست، خليج عربي ياد كرده كه با توجه به شواهد موجود، منظور وي همين درياي سرخ كنوني بوده. استرابون نيز در توصيف مرزهاي عربستان نقل قول مي كند كه در شرق، خليج پارس قرار دارد و د رمغرب خليج عربي و در جنوب درياي بزرگي كه در بيرون در خليج قرار گرفته است و درياي ارتيره ناميده مي شود. جالب است بدانيم كه نام ارتيره نيز برگرفته از افسانه اي ايراني است كه خود نشان از عمق گستردگي فرهنگ ايراني در اين منطقه دارد. جغرافيدانان مسلمان نام بحرالقلزم يا همان درياي سرخ را براي اين دريا استفاده كرده اند، اما كارتوگرافرناي اروپايي كه از ابتداي سده شانزدهم به اين سو به كار نقشه نگاري مشغول شدند به كرات و فراواني از نام خليج عربي سود جسته اند.
در نقشه اي كه به سال 1548 توسط G.Gastaldi ايتاليايي با نام «نقشه جزيره عربستان» ترسيم شده است خليج فارس با عنوان «Golf Persia» و درياي سرخ كنوني با عبارت Golf Arebicha يا خليج عرب نام گذاري شده است.
استفاده از نام مجعول خليج عربي را از جمله ميراث حضور استعمار انگليس در اين منطقه بايد دانست.
در سال 909 هـ/ 3- 15 م پادشاه پرتغال يكي از دريا نوردان خود را به نام آلفونسوالبوكرك مامور رفتن به هند كرد. به دنبال اين رويداد با ورود كشتي هاي پرتغالي به اقيانوس و هند و ...
امير هوشنگ انوري
خليج فارس، با به صدا درآمدن غرش توپهاي اروپايي ها آرامش شرق زمين براي هميشه به نابودي سپرده شد، كرك كه با شش كشتي و حدود پانصد نفر به سمت شرق به راه افتاد هدف اصلي اش متوقف كردن تجارت مسلمانان در اقيانوس هند و مهار مسير اصلي بازرگاني از سمت درياي سرخ بود. حضور پرتغالي ها سرآغازي بر نفوذ و دخالت استعمارگران اروپايي به شمار مي رفت كه تا روزگار ما تداوم خود را حفظ كرده است. پس از پرتغاليها مدتي هلندي ها و در نهايت بريتانيا موفق شد تا سيطره خود را بر اين آبراهه با اهميت حفظ كند.
ادعاهاي ارضي و تحريف حقايق تاريخي از جانب حكومتهاي عرب با تحريك انگليس به زمان حكومت جمال عبدالناصر در مصر و سپس حكومتهاي بحثي در كشورهاي سوريه و عراق باز مي گردد. هر چند عبدالناصر در سخنرانيهاي شورانگيز خويش، براي نشان دادن وسعت سرزمينهاي عربي از شعار مشهور«من المحيط الاطلسي الي الخليج الفارسي» (از اقيانوس اطلس تا خليج فارس) استفاده مي كرد و مردم اين شعار را با سرود و ترانه نشر مي دادند، اما پان مربيم اين فرمانرواي شهير مصري زمزمه هاي جداسازي بخشهايي از خاك ايران و منضم ساختن آنها به امپراتوري اعراب را در پي داشت. به پيروي از اين سياست، در سالهاي 7- 1336 خورشيدي، در نقشه هايي كه در سوريه چاپ و به گونه اي گسترده در سرزمينهاي عربي پخش شد، نخستين بار استان خوزستان ايران  را «عربستان الارض المتدحله» ناميدند. اما نخستين كساني كه از واژه جديد التاسيس «خليج عريي» استفاده كردند عربها نبودند بلكه بايد از «چارلز بلگريو»   بريتانيا در بحرين و «تي. چي. بي بي» نام برد. شخص اخير نخستين باستان شناسي بود كه در گزارش سال 1965    خويش در شيخ نشين هاي جنوبي خليج فارس از واژه « خليج عربي» در نوشته هاي خود استفاده كرد.
اين واقعيت نشان مي دهد كه چگونه استفاده از نام مجهول «خليج عربي» تحت تاثير اغراض سودجويانه سياستمداران قرار دارد.
نتيجه
تصور بر اين است كه تغيير نام باستاني خليج فارس به خليج عربي در پي اهداف مغرضانه كشورهاي عربي كرانه خليج فارس و طراحان توطئه انديش غربيان بوده است. اين درست است كه هر منطقه اي محق است كه موقعيات طبيعي و جغرافيايي خود را با اسامي بومي آن استفاده كند، اما تغيير نامي كه قدمت به در ازاي تاريخ مي برد آن سه در حقوق ديپلماتيك بين المللي، تنها نشان از اهداف سودجويانه مي كند كه در قدم بعدي تماميت ارضي سرزمينمان رانشانه خواهد رفت چنانكه در مورد جزاير سه گانه چنين است. خليج فارس    آبي با اهميتي است كه خوان نعمت و ثروت شگفت خود را بر روي تمامي همسايگان خود از عربي و غير عربي به اندازه سهم و تعداد خود قرار داده است. باشد تا با كنار نهادن اختلافات و به دور از غرض ورزي دسيسه چينيان غير بومي، تمامي اقوام ساكن در پيرامون آن در صلح و صفا به سر برند.

نوشته شده توسط اسماعیل جعفری در یکشنبه پنجم آذر 1385 ساعت | لینک ثابت |
چهارشنبه 29 شهریور 1385  ساعت 11:16:00 AM
ايران تئاتر -  سرویس مقالات 1 نظر نسخه‌ی چاپ

 

 

اشاره:

ريچارد فورمن Richard Foreman (         ـ 1937) كارگردان و نظريه‌پرداز برجسته آمريكايي است كه در سال 1968 "تئاتر هستي شناسانه ـ متشنج" (Ontological Hysteric Theater) را تاسيس كرد، او يكي از هنرمندان پيشرو در دهه شصت ميلادي است كه پيوندهايي با نگرش‌هاي جان كيج، مرك كانينگهام و گروه تئاتر وستر دارد. بين سال‌هاي 1979 تا 1985 شعبه‌ايي از تئاتر فورمن در پاريس تاسيس و تحت حمايت‌هاي مالي دولت فرانسه قرار گرفت. موسسه او واقع در East Village در موسسه كليساي"سنت مارك" نيويورك، طرح‌هاي نوين فورمن و همچنين نمايشنامه‌هايي را غالباً به مدت 16 هفته در زمستان به اجرا مي‌گذارد. فورمن آثاري مانند اپرا، نمايشنامه‌هاي كلاسيك و آثار معاصر را نيز در سراسر جهان كارگرداني كرده است.

روش و سبك نوشتار فورمن در نمايش، پديدآوري گفت‌وگوهاي منقطع و پاره پاره‌ايي است كه در طول تمرين فرديت خطوط نمايش را به فرديت اجرا كننده متصل مي‌كند. نوشتارهاي وي چهارچوب‌هاي روايتي و شخصي را ناديده گرفته و نقض مي‌نمايند و در عوض فرايندي از چرخش انرژي‌هاي رواني و كلامي را ايجاد كرده كه مي‌توانند به بازتركيب الگوهاي گوناگون بپردازند. در اين نگاه، كلام تبديل به وجهي از صحنه نگاري(Scenography) مي‌شود. تئاتر فورمن نمونه هنري است كه در جهت يك طراحي كامل از كلسيوني تئاتري بهره مي‌برد. در اين جايگاه فورمن با هنرمنداني چون، تادئوس كانتور، ادوارد گوردن گريك و رابرت ويلسون هم پيوندي دارد. اين هنرمندان نيز از كلام به شكل عنصري در خدمت صحنه نگاري بهره مي‌برند.

از آثار متاخر فورمن مي‌توان به"هتل بهشت" (1998)."نيچه، پسر بد" (2000) و"اينك كمونيسم مرده است" (2001) اشاره كرد. بسياري از عناصر و اشياء صحنه‌اي در توليدات فورمن از سمساري‌ها تهيه مي‌شوند. فورمن در تلاش است كه به صورتي عمدي تفكر راحت طلبانه و مرفه تئاتري را برهم زند. از ويژگي‌هاي آثار فورمن طراحي صحنه و تالار متقاطع و ايجاد وقفه در ديد مخاطب است كه پيامدش توهمي تئاتري است. تماشاگر فورمن مانند تماشاگر برشت است. در تئاتر فورمن مخاطب بايد لحظه حضور در تئاتر را در خاطر داشته باشد و به اين درك برسد كه اعمال ذهنيِ هنرمند است كه ابعداد سه گانه(زمان، مكان و فضا) حضور را به وجود آورده است.

در آثار فورمن تماشاگران بايد حضوري مستمر داشته باشند به گونه‌اي كه در نمايشگاه هنرهاي معاصر شركت دارند. در اين نوشتار، وي چند نمونه از راهبردهاي خود را مشخص مي‌كند و ارائه مي‌دهد.

سخني با مخاطبان

متن و نحوه نوشتاري فورمن مملو از دلالت‌هاي ضمني و ابهام است. پيچيدگي‌ها و گره‌هايي كه در هنگام ترجمه به هيچ عنوان نبايد واگشايي و ساده سازي شوند. نگاه داشت خط اصلي كه زبان مبداء را به زبان مقصد مرتبط مي‌كند در ارجحيت قرار دارد. به هيچ وجه اهميتي ندارد كه خوانندگان چنين متوني مترجم را به پيچيده كردن متهم كنند. وظيفه مترجم ارسال دلالت‌هاي مفهومي و ضمني اثر است؛ اثري كه خود، واجد پيچيدگي‌هاست. فورمن پيچيده مي‌نويسد و مترجم، حق ساده سازي متن وي را ندارد.

***

چگونه نوشتن يك نمايشنامه

ريچارد فورمن

ترجمه: عليرضا اميرحاجبي

چگونه نوشتن يك نمايشنامه(درواقع من روش خود را مي‌گويم. ولي اگر شما شخص مورد نظر باشيد، در حال گفتن مطلب به شما نيز هستم.)

گونه‌اي از زيبايي را بيافرينيد كه جايگزيني در محيط نداشته باشد(زيبايي، ماجراجويي، قصه‌هاي عاشقانه، رويا و نمايش. همه اين موارد به اين اميد است كه سرحال، متفكر و مهربان‌تر بازگرديد، شما را از جهان واقعي، خارج كرده و به درون خود مي‌برند.)

ولي بيشتر

شكاف‌هايي را در امر نازيبا به وجود آوريد يا اين كه، دقيقاً به ساختار نازيبايي و وجودش بنگريد. و به ياد داشته باشيد كه ساختار همواره تركيبي است از

چيز(Thing)

و

درك آن

و به نكته‌هاي كوچك، شكاف‌ها، انفصال‌ها و مكان‌هاي نامتعين درون  آن توجه كنيد(امر نازيبا)

مكان‌هاي نامعين همان مكان‌هايي هستند كه بايد زيبايي را در ميان امري كه تا پيش از اين نازيبا اطلاق شده، به وجود آورد.

زيرا زيبايي مطرح شده در ذهن(كه صرفاً زيبايي است) مي‌تواند هم خود را در زيبايي پيشين بيابد و هم قادر به تسخير قلمروهاي نوين است.

اما تا زماني كه امر زيبا در ميان امر از پيش نازيبا اطلاق شده قرار داشه باشد نمايشِ خواستِ زيبايي مي‌تواند خود يك كنش خالص باشد. خلوصي كه در جهت عكس ارزش‌ها و يا روش‌هايمان است. (اين خود واجد اهميت راهبردي زيادي است اما آفرينش‌هاي هنري تمايل به عريان شدن دارند.)

در پي يافتن"امر از پيش اطلاق شده نامعين" شكاف‌هاي نامشخص در چشم‌اندازي"هنوز زيبا قلمداد نشده" باشيد. اين مشاركتي بين دريافت‌هاي ذهني و جهان است. به دنبال گسترش شكاف‌ها(gaps) باشيد و سپس در ميان‌شان بزرهايي بكاريد.

شكاف‌ها را پر از گُل كنيد كه گياهان سراسر چشم‌انداز را پوشش مي‌دهند. اين مسئله جهت نگرش به ماده نازيبايي كه قبل از اين پيش زمينه بوده و اينك پس زمينه... و نيز براي زيبايي به مثابه كنشي خلاق كه در ميان"امر از پيش مطرود فرض شده" ظاهر مي‌شود، به مانند يك حكم است.

***

لذت، لذت است.

لذت با هر آن چه كه برايمان لذت بخش است، ما را هدف قرار مي‌دهد.

آيا مي‌توان از نيرويي كه با آگاهي هدف‌گيري و انتخاب شده، استفاده نظارت شده‌تري ببريم تا بدين وسيله بتوانيم واجد يك مصداق عيني(Object) شويم؟ مصداقي كه نيروي لذت آفرين را تحريك كند؟

البته مي‌توانيم. اين يك وظيفه است ـ كشف چگونگي نظارت، در اختيارگيري و گزينش. در اين جا مصداق عيني كه برانگيزاننده امر لذت بخش است، چگونگي را نيز شامل مي شود. (مصداق عيني لذت بخش آن چيزي است كه مقدار"آري گويي" ما را تا حد زيادي افزايش داده و بدين سان سرمايه پايان ناپذيري از سوختِ لذت(delight-fuel) را در اختيارمان قرار مي‌دهد.

بگذاريد بپذيريم كه معمولاً از غروب آفتاب لذت برده و ديدن جسد لذتي را در ما ايجاد نمي‌كند. اما اگر جسد را درون يك تركيب بندي مناسب قرار دهيم، بايد گفت كه از كل تركيب بندي كه جسد نيز جزئي از آن است لذت مي‌بريم. بنابراين با اين كه هنوز جسد براي ما لذت بخش نيست، از چيزي لذت مي‌بريم كه جسد بخشي از آن است. وظيفه هنر يافتن آن چيزي است كه تاكنون لذتي را به ما اهدا نكرده و سپس، وارد كردن آن در تركيبي كه نهايتاً منجر به لذت شود. تركيب بندي نيازي بدان ندارد كه شامل احساسات مورد انتظار شود يا به تعريف خود يا يك اثر هنري بپردازد.

تركيب بندي شايد زمينه‌اي است براي جاي دادن؛ جاي گيري يك ماده خاص. در اكثر هنرهاي امروزين، زمينه ـ تركيب بندي ميراثي است بر جاي مانده از تاريخ هنر غرب. شايد در تئاتر كه همواره در پشت زمان قرار گرفته، سوالي مطرح شود كه:«ما، چه چيزي براي افزودن به تركيب بندي در دست داريم كه بي‌ارزش نشده باشد؟» و سوالاتي از اين دست. بسياري در تئاتر چنين سوالاتي مطرح و به همين روش عمل مي‌كنند. دليل ديريابي و استثنايي بودن تئاتر نيز در اين جاست. مشكلات تئاتر از زماني آغاز مي‌شود كه مخاطب بدون علاقه به هنر، صرفاً به دنبال سرگرمي است؛ بدين معني كه تماشاگران تئاتر از چيزي لذت مي‌برند كه از قبل، آن را لذت بخش يافته باشند. واكنش آنان به الحاق ماده‌اي جديد كه تاكنون آن را غير لذت بخش مي‌ناميدند، در تركيب بندي عموماً منفي است؛ زيرا چنين مخاطباني جهت درك اشيا تربيت شده‌اند و نه درك تركيب بندي. زماني كه تئاتري را مي‌بينند به پيروي از الگوهاي روزمره به چيزها مي‌نگرند و نه به طرح‌ها، زمينه‌ها و تركيب‌بندي‌ها.

صداي بلند بازنگري، بايد عادت انديشيدن به اشياء را متوقف كند. هنر نبايد با الحاق چيزهاي جديد به جهان، انسان را به بردگي بكشاند. بلكه بايد در روندي به آزادسازي انسان بپردازد. اين روند دعوتي است به ترديد ‌در باب استحكام و يكپارچگي اشياء همراه با عيان ساخت اين حقيقت كه جهان چيزي نيست جز شبكه‌اي(web) از ارتباطات كه در هر لحظه وسط مميزه خود آگاهيِ فرد، انسجام يافته و تفكيك مي‌شود. من در آثار خود نشانه‌هاي چنين شبكه‌اي را به نمايش مي‌گذارم. (در اين جا فرضيات غير ـ ايده‌ آليستي هستند؛ زيرا خودآگاهي به مثابه جهان خارج،"برساخته"ايي است تركيبي درون مجموعه‌اي از عناصر و در سطحي متفاوت با موضوع و قوانيني شكلي. مجموعه‌اي است گزيده از عناصر و نشانه‌‌هاي آن و نه فاعلِ سرشتي خود بسنده.) اما، رابطه ميان آگاهي و جهان مادي رابطه دو عرصه با نيروهاي متقاطع است. هيچ كدام"چيز" نيستند بلكه سامانه‌هايي هستند از روابط. من نشانه‌هاي چنين شبكه متقاطعي را به نمايش مي‌گذارم. اين نمايش- ديدن، سازگار شدن شخص شما را در پي دارد. مصاديقي قابل تغيير، يعني مصاديقي كه به دليل"علت‌هايشان" تاثيرگذارند. به دنبال نشاط، رهايي و قدرتِ خلاقه باشيد. هنگامي كه شما شبكه ارتباطي كاملي را درك مي‌كنيد(شبكه‌اي همواره پويا و خودآگاه) ديگر نه انساني نابينا هستيد و نه پرستنده‌اي كه به وسيله مصاديق عيني(Objects) به خواب مصنوعي فرو رفته است. بلكه انساني هستيد آزاد كه قابليتي جهت خود‌ آفريندگي و بازآفريني را در تمامي لحظات زندگي داراست.

اكثر مخاطبان و منتقدان خواهان حيرت زدگي(Knock Out) هستند. اين نشانگاني از بيماري و نابينايي آنان است كه خواهان باقي ماندن در طفوليت‌اند. اغلب مخاطبان خواهان محتوايي قابل فهم و قابل تشخيص هستند آنان تمايل دارند با فروكاهش تجربه يك اثر هنري به يك الگوي(gestalt) خاص، چيزي از تئاتر بربايند و از آنِ خود كنند. گويي پول يا اموالي را از طريق تئاتر به دست مي‌آورند. سودي كه از سرمايه‌گذاري مدت‌دار، در تجربه حاصل مي‌شود. خير! تجربه هنر نبايد چيزي را به كيسه‌مان اضافه كند. تصوير اندوزي، وزن‌مان را سنگين و چشم‌انداز واضح آفاق را بر ما محدود مي‌كند. تجربه هنر بايد بيشتر(و به سادگي) به حذف آن چيزي بپردازد كه با مهار كردن انسان سعي مي‌كند وجوه واقعيت را در خوابي مصنوعي فرو برد. بهتر اين است كه هنر به وسيله نمايش دادن چگونگي‌ها به اعلام اين نكته بپردازد كه چطور واقعيت همواره امري مطلق و ايجابي(Positive) و پاسخ‌هايش معطوف به پس زمينه‌اي سَلبي(negative) است. چنين نمايشي به ما اجازه مي‌دهد، مقاطعي از اين تداوم آشكاراي دو قطبي(Polarity) را با واقعيتي، به واقع موجود، مرتبط كنيم. البته نه به وسيله امر اجتماعي؛ بلكه توسط تعامل در قلب اشياء‌، فراروي، تعميق و اوج‌گيري از زندگي روزمره كه مورد تصديق واقعيت‌هاي تعيين يافته فرهنگي است، اهميتي ندارد؛ بلكه اين مهم است كه داخل حيطه‌هاي تجربي هنر به خود اجازه دهيم تا در اميال مفهومي شريك شده و به شكلي راهبردي، جنبه‌هاي به شدت آشكار"فهم مقيد كودكانه ـ عوامانه" را كه در سراسر زندگي بر طبق عادت به ما نهيب مي‌زند، واژگون كنيم؛ حالت عوامانه‌ايي از ادراك كه از وجود تناقض در مركز هر"مصداق تثبيت‌ شده‌اي" جلوگيري مي‌كند.

***

هنرمند بايد در جست‌وجوي آن چيزي باشد كه تاكنون هرگز ديده نشده است؛ نه هيولاي جديد و نه چيزي كه باعث حيرت شود(هرم، شكسپير، جنسيت يا ساير موارد) هنرمند بايد در جست‌وجوي آن چيزي باشد كه كشف ناگهاني‌اش براي ادراك، دشوار است؛ چيزي كه شايد وجود نداشته باشد.

***

ما در جهان نشانه‌ها زندگي مي‌كنيم. چيزها از خود نشانه‌هايي بر جاي مي‌گذارند. هرگز نبايد انسان را متقاعد كنيم كه آن چه به مثابه نشانه، تعريف و تعيين شده است، نوع متفاوتي از"چيز" است. احساس نبايد بر طبق معمول از طريق اطمينان به واقعيت تصوير و يا رويدادها حاصل شود؛ بلكه صرفاً، احساس زيباشناختي خود شخص است كه اشياء را درك كرده و از نيروي خود، لذت مي‌برد. هيچ گاه نه پرستش گونه لذت ببريد و نه پرستش گونه بهراسيد؛ آن گاه احساس هيجان ايجاد مي‌شود كه تحت تاثير"ديگري" (other) قرار گرفته و يا از آن بهراسيم. چنين به نظر مي‌رسد كه"ديگري" به مانند بيگانه‌اي است كه ما آرزومند شريك شدن با او هستيم. (تمام هنر رمانتيك چنين است.)

لزوم تقابل

هنر+(هر چيز)= تقابل با مصداق عيني. مصداق عيني چيست؟ مصداقي تقابل يافته. تقابل يافتگي در آفرينش يك اثر: صندلي واقعي، بدن، كلمه، صدا و... مصداق مصنوعي با(هنري) كه در فرايندي پيوسته ساخته شده، پايان مي‌پذيرد. اين پديدآوري چيزي در ذات خود"چيز" است. (درون شبكه‌اي از فرايندهاي ارتباطي) (1)

امر سطحي= اتمسفر فاصله بين شما و مصداق عيني را كاهش مي‌دهد. به واسطه اين اتمسفر احساس شخص در مصداق برانگيخته مي‌شود؛ زيرا اتمسفر، احساسي است كه به وسيله مصداق تراوش مي‌شود. اما پس از آن، مصداق با احساس شما يكي شده و ديگر نه تقابلي در ميان است و نه ادراكي. (مثل نمايش زيرنويس، به جاي نمايش مصداق)

هنرمند نه به توضيح و نه به تحليل مصداق مي‌پردازد؛ بلكه با طرح موضوع، خود را به شيوه‌اي رآليستي در مواجه با مصداق قرار مي‌دهد.

روش تقابل با مصداق عيني اين است كه بدان اجازه دهيم به زندگي خود بپردازد و در راستايي خاص رشد كند؛ راستايي كه وجود صندلي را جهت بهره‌مندي به عنوان يك وسيله، باز تقويت نمي‌كند و صرفاً طرحي تركيبي را پيشنهاد مي‌دهد كه به نيازهاي منفعت طلبانه انساني بي‌توجه است.

در نتيجه اجازه دهيد، صندلي كه چيزي براي نشستن است، با يك پرتقال رابطه‌اي را برقرار كند؛ زيرا اگر صندلي چيزي براي نشستن بود نمي‌توانستيم با آن به تقابل بپردازيم. به مانند عدم تقابلي كه در امر سطحي وجود دارد. در حيطه امر سطحي، به علت نزديك بودن و آشنايي ما با صندلي، معنادهي آن بسيار بيشتر از معنايي است كه مي‌خواهيم به آن بدهيم و اكنون كه صندلي ـ با ـ پرتقال مرتبط شده، بايد با شي‌ءاي بيگانه به تقابل بپردازيم.

جهت آشكارسازي يك مصداق عيني، يك كنش، ژست، احساس، ايده و صدا جهت قابل اندازه‌گيري كردن آن، جهت صحبت در باب نام آن، بايد مصداق را در سامانه‌اي قرار دهيم كه متعلق به آن نيست. مصداق را به شكلي تركيبي به درون گستره خودتان وارد كنيد.

گسترده‌اي كه الگوي ساخت"هم ريختي" (Isomorphic) را همراه با فرايند ذهني شما پي مي‌گيرد. (اين است تقابل)

امر سطحي

(و خواب) [ناآگاهي] در اين جا، لحظه ارتباط شما با مصداق،‌ تك ساحتي است. هويت شما به وسيله رو در رويي چيزي كه خود را به نمايش مي‌گذارد مشخص مي‌شود. (نوعي خواب مصنوعي‌)

(شكل شماره 1)

 

 

هنر

(و بيداري) [آگاهي] به عنوان لحظه ارتباط بين شما و"مصداقِ چند وجهي" عمل مي‌كند. در اين جا فاصله‌اي با مصداق وجود دارد. همچنين(در شكل شماره 2 برعكس شماره 1) روند الگوي ذهني شما وجودي است مثالي از اين روند ساختاري است كه با ساختار مثالي مصداق در تقابل قرار مي‌گيرد. در شكل شماره 1 ، ذهن كاركرد خود را به فراموشي سپرده و هيچ مواجهه‌ واقعي روي نمي‌دهد؛ به جز يك رو در رويي كليشه‌اي، تك ساحتي و بي‌اهميت.

(شكل شماره 2)

 

 

دياگرام شماره 2 يك بار و براي هميشه فرايند نمايشي من را توضيح مي‌دهد.

 

***

اين سخن كه"پيام بايد بين آشوب و آرامش يكي را برگزيند" اشتباه است همچنين، گزينش بين دانستن و عمل كردن نيز خطاست.

نتيجاً، ... در نمايش... با تزريق خصوصيت جدايي(شكافت) به درون عمل دانستن هيجان را سامان دهيد.

***

نمايش به مانند سخنراني نيست كه در آن بگوئيد:«اين طوري است... اما در عوض... اين اتفاق برايم افتاد... آن اتفاق برايم افتاد... دليل آن اتفاق اين عمل است و...» از اين دست گزاره‌ها.

***

پيام من اين است:«پر كردن فضا با ايده.» نمايشي آزاد درون ايده. توانايي بررسي گستره ايده‌ها، به مثابه فضايي جهت كار و اكتشاف. ايده به عنوان يك گستره... در آن چه ايده نيست پديدار مي‌شود.(بيشتر جسماني، احساسي و زيبا شناختي است.)

***

من مي‌نويسم بدين جهت كه زندگي را قابل لمس و بحث كنم. انكساري ذاتي در زمان. فضا ـ و فردي كه به آفرينش هنري مي‌پردازد قادر است كه تصميم بگيرد، چه چيز را بيفزايد و چه چيز را بكاهد. تحت اختيار بودن آن چه به شما افزوده يا كاسته مي‌شود، علت تصميم گيري‌تان جهت هنر شخصي شماست.

البته... در حين اين افزايش و كاهش، فضا و زمان چرخشي غيرقابل كنترل را ايجاد مي‌كنند.

***

تجربه زنده، نوعي تمركز حتمي است. شما در طول زندگي روي هدفي تمركز مي‌كنيد و به علت اين تمركز از ژست‌هاي خود غافل مي‌شويد. هنر، در تلاش است كه شما ژست‌هاي خود را مشاهده كنيد. همواره، ژست‌هاي من آن چه را كه به سمت من معطوف بوده، جهت آفريندن چيزي بهتر تغيير داده است. بدني منظور روشي جهت فراهم آوري خوراك براي خود يافتم؛ خواركي كه از خوارك ديگران بهتر بود. هنر من(هنر فرد) روشي است در جهت بودن ـ در ـ جهان. اين روش بهترين"درون داد"(input) (2) را به من عرضه كرده است. روزنامه‌نگاري در تلاش است تا به تقليد زندگي بپردازد. هنر امري است تفصيلي شامل جلوه‌هاي متقابل كه در تلاش است به آفرينندگي دست يابد.

***

هنر: دستگاهي كه"درون داد" را متاثر مي‌كند. موجب بيداري شده، امور غير متداوم را نيرو بخشيده و با آنتروپي(Entropy) (3) مبارزه مي‌كند. هنر، اظهار نظري در باب زندگي نمي‌كند. هنر با آنتروپي به مبارزه مي‌پردازد كه با كاوشگري زندگي در جهت توازن(equilibrium)، در جنگ است. زيستي كه به دنبال اضطراب و فشار عصبي(كه به سمت مرگ معطوف است) نمي‌شود. با تزريق ريز تكانه‌ها و امور نامتداوم خود را از مرگ و خواب(ناآگاهي و خمودگي) دور نگاه داريد. اين دو بين ما، زيست، بيداري و آگاهي فاصله‌اي را ايجاد مي‌كنند.

***

فرم در هنر، فرم آوندي براي محتوا نيست‌؛ بلكه معياري است جهت توليد حركتي مكمل در مرحله پسين. آن جا كه موضوعي وجود دارد. حركت به سمت مرحله پسين، توسط فرم ساخته و امكان پذير مي‌شود. تفكر عمومي درباره محتوا يا موضوع، پيش ـ متني است كه فرايند گردش را تنظيم مي‌كند. موضوع اصلي، اين فرايند است. متن همانند من است. مثل من رشد مي‌كند، گسترش مي‌يابد، سقوط مي‌كند... روي چيزي مي‌لغزد، بهبود مي‌يابد؛ هر آن گونه كه مي‌خواهد، خود را به نمايش مي‌گذارد. با انواع مقاومت‌ها به تقابل مي‌پردازد؛ اما اين مقاومت‌ها تبديل به سكوهايي مي‌شوند كه چرخش، تنش و كششي پيشرفته و نوين رابه نمايش مي‌گذارند: سعي كنيد كه وجوهي تركيبي را پديد ‌‌آوريد.

ساختار همين است؛ نه ساختارِ در زماني؛ بلكه ساختار لحظه. زمان وجود ندارد. زمان تماماً در"اكنون" واقع است. حافظه، اكنون ـ آينده است. "اكنون" نيز وجود ندارد. "اكنون" مبنايي است كه بايد ساختارها را در آن پديد آورد. (به طرح"اكنون" يا نبودن بپردازيد) افرادي كه در زمان مشغول به كار هستند، چيزهايي را براي حافظه مي‌سازند. آنان اعتقادي به زمان و مكانِ"اكنون" ندارند. پس بايد به فراهم آوري و تحليل زمان و مكان اكنون پرداخت:«اكنون چه مي‌كنم؟»

نگاه انسان معطوف به آينده است؛ ولي زندگي تصادمي است در"اكنون" بين نماياندن و آن چه در برابر نمايش مقاومت مي‌كند.

بنابراين: هر حركت، نمايان‌گر آن چيزي است كه با تناقضات، ضديت‌ها نمايش‌هاي ساير سطح به مواجه مي‌پردازد و نه تنها مناقشه‌اي فردي. آن چه موجب ضديت‌هاي نمايش و ممتاز بودن يك مصداق عيني مي‌شود، بايد مورد مطالعه قرار گيرد.(انسان مي‌تواند به مطالعه مصداقي بپردازد كه هنوز قابل دسترسي نيست. اين مهم‌ترين مبحث است.)

در پديدآوري يك نمايش، سعي بر اين دارم تا به ساخت مصداقي حائز اهميت بپردازم كه هنوز وجود ندارد.

پايان

يادداشت‌ها:

1- يا همان"شي بما هو شي" در اصطلاح شناسي فلسفه، چنين شيءاي از كاربرد، عاري است و فقط شيء است تجريدي.

2- شايد گزينه‌هاي فارسيِ"در نهاد" و"برنهاد" نيز بتوانند معناي input را رسانايي كنند. همچنين براي اصطلاح output كلماتِ"برون داد"، "برآيند" و"برنهاد" نيز پيشنهاد مي‌شود.

3- آنتروپي، اصطلاحي است در حيطه مطالعات فيزيك و رياضي نوين و نظريات مربوط به سيستم‌هاي آشوب‌ناك و به زبان ساده، آشوبي است هدف‌مند و منظم كه با جهتي خاص به گسترش در يك سيستم مي‌پردازد و ويژگي‌هاي كاركردي آن را تغيير مي‌دهد. در اين جا از اصطلاح اصلي استفاده شده است؛ زيرا هيچ گزينه فارسي، معناي خاص اين كلمه را دلالت نخواهد كرد.

منابع:

اين نوشتار برگرفته‌اي است از:

Forman, R. (1985) How to write a play' in: Reverberation Machines, New York: Staion Hill

 

نوشته شده توسط اسماعیل جعفری در جمعه سوم آذر 1385 ساعت | لینک ثابت |
قتل دانشجوی سبزواری محصول عملکرد محمود احمدي نژاد است
چهارشنبه، 1 آذر 1385


ادوارنیوز: در پی کشته شدن یک دانشجوی دانشگاه آزاد در شهر سبزوار ، انجمن اسلامی دانشگاه پلی تکنیک تهران با انتشار بیانیه ای خواستار مجازات عاملان و مسببان قتل این دانشجو و اخراج نهادهای شبه نظامی از دانشگاه ها شد.

متن این بیانیه به این شرح است : 

عصر شنبه ۲۷ آبان ماه، توحيد غفار زاده، دانشجوي دانشگاه آزاد سبزوار طي حمله اي وحشيانه از سوي يکي از عمال بسيج اين دانشگاه به قتل رسيد.

مقتول که در ايستگاه اتوبوس دانشگاه مشغول گفتگو با هم دانشگاهي اش بوده است، با دخالت ضارب مواجه شده که از نسبت آن دو سوال مي پرسد. پس از درگيري هاي لفظي ميان اين دو فرد، قاتل با ضربه چاقو، توحيد غفار زاده را به قتل مي رساند. قاتل پس از دستگيري در مرکز انتظامي سبزوار، انگيزه قتل را جريحه دار شدن احساسات ديني از گفتگوي دو دانشجوي دختر و پسر در انظار عمومي عنوان مي کند.

با وجود تاسيس دولت امنيتي نهم، و تشکيل کابينه امنيتي- نظامي آن، هيچ کس تصور نمي کرد که مستبدان تا اين حد از گستاخي و وقاحت پيش روند که دانشگاه را اين چنين تحت فشار قرار داده و با انواع مشکلات و جنايات روبرو سازند. جامعه دانشگاهي که حتي در دوره اصلاحات از امنيت برخوردار نبود، در اين دوره با تهديد جاني روبرو است. قتل دو دانشجو (يکي در زندان و زير شکنجه -اکبر محمدي- و ديگري در ملاء عام - توحيد غفارزاده-) کارنامه سياه عوام فريبان مهرورز دولت است که حفظ جان شهروندان در برنامه هاي عوام فريبانه شان جايي ندارد.

انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه صنعتي اميرکبير (پلي تکنيک تهران)، ضمن عرض تسليت به خانواده داغدار مرحوم توحيد غفار زاده و اظهار تاسف عميق از واقعه روي داده، لازم مي داند نکات ذيل را به اطلاع عموم برساند:

۱- اين اتفاق نامبارک بطور کاملا مستقيم، محصول عملکرد محمود احمدي نژاد، رئيس جمهوري است که چندي پيش طلب فرياد از کساني کرده است که در ۸ سال دوران اصلاحات عربده کشان جوامع دانشگاهي بوده اند و اکنون به مدد حمايت هاي بي دريغ و همه جانبه مديران ارشد وزارت علوم از جريان شبه نظامي بسيج، مبدل به چاقو کشاني شده اند که در هر کوي و برزن دشنه بر قلوب پاک جوانان ايران زمين مي کنند. رئيس جمهوري، جاي دارد به جاي طلب عربده کشي در دانشگاهها براي تسويه حساب با اساتيد مستقل دانشگاهي، «شعبان بي مخ ها» را از ولگردي در فضاي عمومي دانشگاه برچيند و زحمت دانشجويان را در جمع آوري اين جريان لمپن شبه نظامي از عرصه عمومي دانشگاهها کم کند.

۲- مسئوليت اين قضيه همچنين به عهده کساني است که با توجيهات قرون وسطايي و القاء تفکرات فاشيستي و بيمارگونه، راه وقوع فاجعه را هموار کرده اند. مفلوکان بيماري که تصور مي کنند با انجام جنايت، به تکليف شرعي خود عمل مي کنند، متهمان رديف دوم اند. اين اقدام به واقع تحقق خارجي احکام خشونت و جنايتي است که با بودجه مردم اين سرزمين و از منابر رسمي تبليغ مي شود. رييس نهاد رهبري در دانشگاه ها بايد در باره اين فاجعه پاسخگو باشد. کسي که چندي پيش خواستار برخورد شديد انضباطي با دانشجويان در دانشگاه ها شد و با مقدس خواندن فضاي مراكز علم و دانش و مکدر خواندن وضعيت اخلاقي دانشگاهها عنوان نمود که نقش نيروهاي متدين و با غيرت در دانشگاه‌ها نقض نمي‌شود.

۳- چرخه «ناکامي-پرخاشگري» سالهاست دانشگاه و دانشگاهيان را مورد تعرض قرار داده است. فاجعه کوي دانشگاه، حمله به خوابگاه هاي دانشجويي، حمله به تجمعات دانشجويي توسط انصار، بازداشت و شکنجه فعالان دانشجويي، پاکسازي دانشگاه از حضور اساتيد مستقل، ممانعت از تحصيل دانشجويان منتقد و چندين مورد از موارد آشکار شده قتل دانشجويان (عزت ابراهيم نژاد، اکبر محمدي و توحيد غفارزاده)، پرخاشگري مطروداني است که با وجود در دست داشتن تمامي ابزار هاي قدرت، خشونت و جنايت، از آن بابت که نه تنها مورد توجه دانشجويان نيستند، بلکه همواره مورد نفرت آنان بوده اند، ناکامي هاي خود را جبران مي کنند. تفکرات شبه بسيجيان سالهاست در دانشگاه هاي ايران به زباله دان ها سپرده شده و بوي متعفن آن، آزار دهنده روحيه دانشجوياني است که راهي براي در امان نگاه داشتن حوزه خصوصي شان از تجاوز اين جريان لمپن شبه نظامي ندارند.

۴- با رويگرداني ملت از ايفاي نقش سربازهاي حکومت استبداد، عمله هاي نظامي در سايه کثيف ترين سوء استفاده ها از دين و باورهاي اعتقادي جنايات گسترده اي را عليه اقشار مختلف ملت و سلب حقوق اوليه و انساني آنها صورت داده اند. دولت امنيتي و عوام فريب نهم، در اين زمينه، روي تمامي مستبدان اين سرزمين را در سابقه تاريخ سياست، سفيد کرده است. مدتهاست که در اين مملکت، دکان قتل و جنايت در حريم ديانت باز شده و معلوم نيست صبر دانشگاه تا کي اجازه خواهد داد تفکرات بيمارگونه به نام احساسات مذهبي و از راه جنايت بر عليه دانشجويان و دانشگاهيان، عقده گشايي کند.

۵- کشتن يک دانشجوي ديگر توسط عمله استبداد ديني-طالباني در حالي صورت گرفته است که هنوز صداي اعتراض دولت نهم به ضرب و شتم دانشجوي ايراني در دانشگاه کاليفرنيا فراموش نشده و همچنان ادامه دارد. دولتي که عملکردش در حوزه دانشگاه، سراسر نقض حقوق شهروندي است و در منجلاب حذف دگرانديشان سياسي و غيرسياسي فرورفته است، در حالي مدعي نقض حقوق بشر در آمريکا شده است که در داخل کشور، نيروهاي بسيجي حامي او ديگر از قتل دانشجويان نيز ابايي ندارند.

۶- قاتل، عضو سازمان نظامي بسيج، شاخه دانشجويي سپاه در دانشگاه بوده است. اين چهره واقعي و عريان عمال هواداران حکومت استبدادي طالباني است که هيچ ارزشي براي جان شهروندان و مردمش قائل نيست. سازمان بسيج، آموزش دهنده، مروج و محرک چنين فجايعي است. بي شک حضور نا مشروع و تحميلي اين نهاد فاسد و مروج توحش و خشونت، مانعي بزرگ بر سر راه رشد و توسعه و شکوفايي دانشگاه هاي ايران است. پرورش افراد پرخاشگر و بيماري که با ديدن دو دانشجوي دختر و پسر، چنان تحريک مي شوند که براي ارضاء خود دست به قتل مي زنند، ديگر قابل تحمل نيست.

انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه صنعتي اميرکبير (پلي تکنيک تهران)، مهمترين مساله را اين مي داند که با فاجعه اخير چگونه بايد برخورد شود تا چنين جناياتي مطلقاً امکان تکرار نداشته باشد. بي شک به بي دادگاه قضايي نمي توان اميد بست که سابقه آن در پاسداري از پايه هاي استبداد و خفقان بر همه آشکار است. اين خود دانشگاه است که براي حفظ امنيت خود و در گامهاي بعدي کسب آزادي و رهايي بايد اقدام نمايد. جنبش دانشجويي ايران بايد درس آموزنده و فراموش نشدني ديگري را در آستانه فرارسيدن آذرماه (ماه دفاع از مظلوميت دانشگاه) به دولت و عمال وابسته به آن بدهد. نخستين گام، حذف پايگاه فاسد و مروج اختناق در دانشگاه است: بسيج بايد از دانشگاه برود.

انجمن اسلامي دانشجويان
دانشگاه صنعتي اميرکبير
(پلي تکنيک تهران)

بالا^^
نوشته شده توسط اسماعیل جعفری در جمعه سوم آذر 1385 ساعت | لینک ثابت |
توهين به احمدي‌نژاد در تشييع جنازه سياسي وزير لبناني

ائتلاف 14 مارس درصدد است با برپايي خيمه‌هاي دايمي در خيابان‌‌ها، از حضور ائتلاف حزب‌الله و متحدانش در تظاهرات بيروت جلوگيري کنند. نمايندگان حزب‌الله و نيز ميشل عون، با اشاره به اين که اين روز يک روز عزاي ملي در اين کشور است، همه را دعوت كردند در تشييع جنازه جمیل شرکت کنند.

۲ آذر ۱۳۸۵ - بعد از ظهر ۱۵:۲۱ تعداد بازديد: 4565 كد خبر: ۵۳۸۱۸

ده‌ها هزار نفر از مردم لبنان، امروز در تشييع جنازه پير جميل، وزير صنايع لبنان، که سه‌شنبه گذشته در يک حادثه ترور کشته شد، شرکت کردند.

به گزارش خبرنگار «بازتاب» از بيروت، ائتلاف 14 مارس، که خود را جناح اکثريت در حکومت وپارلمان لبنان مي‌داند، از اين واقعه در چهارچوب اهداف سياسي خود بهره‌برداري و اين تشييع جنازه را به يک تظاهرات سياسي در وسط بيروت و در ميدان شهداي پايتخت تبديل كرد. اين در حالي است که پيشتر، انتظار مي‌رفت ائتلاف مخالفان دولت لبنان، چهارشنبه اين هفته، تظاهرات سراسري خود را براي سرنگوني دولت سينيوره آغاز کنند، اما ترور پير جميل، عملا باعث شد تا آنان بازي با ورقه تظاهرات را مورد استفاده قرار دهند.

هم‌اکنون گفته مي‌شود، ائتلاف 14 مارس با استناد به حضور گروهي از مردم در تشييع جنازه جميل، درصدد است با برپايي خيمه‌هاي دايمي در خيابان‌‌ها، از حضور ائتلاف حزب‌الله و متحدانش در تظاهرات احتمالي در بيروت جلوگيري کنند. سران ائتلاف 14 مارس در 48 ساعت گذشته، از همه وسايل تبليغاتي و سياسي براي گردهمايي مردمي در اين اجتماع استفاده کردند و اين در حالي است که ائتلاف مخالفان دولت لبنان نيز با صدور بيانيه‌هايي، خواستار مشارکت مردم در اين تشييع جنازه ـ به عنوان پاسداشت يك چهره ملي ـ شدند. نمايندگان حزب‌الله و نيز ميشل عون، با اتکا به اين که اين روز يک روز عزاي ملي در اين کشور است، همه را دعوت كردند تا در اين تشييع جنازه شرکت کنند و بر اساس توافق شب گذشته 3 جريان حزب‌الله، امل و عون، نبيه بري به نمايندگي از اين جريان در تشييع جنازه جميل شركت كرد كه نشانه تاكيد مخالفان دولت سينيوره بر وحدت ملي است.

يکي از امور قابل توجه در تظاهرات و تشييع جنازه امروز، به کارگيري شعارها و پلاکاردهايي عليه حزب‌الله، سوريه، ايران، رئيس‌جمهور لبنان و ميشل عون،رهبر حزب ملي آزاد لبنان است. در اين شعارها که با نگاه سياسي خاص تدوين شده است، در کنار شعار اجراي قطعنامه‌هاي 1559 و 1701، پلاکاردهاي خلع سلاح مقاومت، حمل و شعارهايي عليه سوريه و برخي از سياسيون لبنان داده مي‌شود. در اين تظاهرات، عکس‌هاي بزرگي توسط برخي نيروهاي سياسي حزب نيروهاي لبناني (القوات اللبنانيه) حمل مي‌شود که در آن، عکس دكتر احمدي‌نژاد، رئيس‌جمهور کشورمان در وسط و در دو طرف وي، اميل لحود، رئيس‌جمهور لبنان و بشار اسد، رئيس‌جمهور سوريه به چشم مي‌خورد و در زير آن، شعارهايي مدعي است كه اين سه تن، مانع استقلال لبنان هستند؛ اين تصاوير بارها در برخي شبكه‌‌ها، از جمله «العربيه» پخش شد.

فضاي اين تظاهرات به شکلي ترتيب داده شده است که از آن عليه مقاومت اسلامي و حزب‌الله و متحدانش استفاده شود. اين در حالي است که در داخل کليساي «مارجرجس» جنب ميدان شهداي بيروت‌، محلي که جنازه پير جميل در آن نگهداري مي‌شد، نمايندگان کشورهاي آمريکا و انگليس و وزير خارجه فرانسه حضور داشتند.
قرار است در اين اجتماع و پس از تشييع جنازه رسمي، امين جميل پدر پير جميل، وليد جنبلاط، وزير خارجه، سمير جعجع و سعد حريري سخنراني کنند.

در همين حال، به گزارش روزنامه «السفير»، ترور پير جميل با مسلسل مجهز به صدا خفه‌كن انجام شد. اين در حالي است كه حزب‌الله لبنان،‌ به تازگي به افشاگري اظهارات يكي از جاسوسان لبناني كه براي رژيم صهيونيستي جاسوسي مي‌كرد، پرداخت. اين جاسوس اعتراف كرده بود كه اسرائيل، اقدام به واردات سلاح‌هاي صدا خفه‌كن به لبنان كرده و آن را در اختيار مخالفان حزب‌الله قرار داده است.



نوشته شده توسط اسماعیل جعفری در پنجشنبه دوم آذر 1385 ساعت | لینک ثابت |
اختلاس 500 میلیارد تومانی دو رئیس بانک در کیش

 

خبرگزاری آریا - در پى اختلاس بيش از 500 ميليارد تومان و ميليون ها دلار از سه شعبه بانک هاى ملى و ملت در جزيره کيش ، 11 نفر از جمله دو رئيس شعبه دستگير شدند.
به گزارش سرویس اجتماعی آریا به نقل از پایگاه اطلاع رسانی پلیس، يک منبع آگاه خبر داد که يکى از صرافان جزيره کيش با تبانى با روساى سه شعبه از بانک هاى ملى و ملت جزيره کيش اقدام به دريافت وجوه کلانى از منابع بانکى موجودبه صورت روزانه در مدت چهارماه کرد.
صراف ياد شده پس از به کارگيرى وجوه در زمينه خريد و فروش ارز در پايان همان روز و در باجه عصر وجوه موصوف را به بانک مسترد کرده و در اين ميان سودهاى کلانى نصيب خود کرده است .
اين منبع آگاه گفت: على رغم بازرسى توسط سازمان بازرسى کل کشور و بازرسين داخلى بانک متهمان از تخلف خود دست برنداشته و روش خود را به شکل جديدترى ادامه دادند.
متهم اصلى ضمن برقرارى تماس تلفنى با افراد مورد نظر در بانک هاى منطقه، شماره سريال چک بين بانکى اخذ و به رئيس شعبه ارائه مى کرد و وى نيز براساس شماره دريافتى اقدام به صدور چک بين بانکى مى نمود و بنا به درخواست متهم وجوه مورد نظر را به حساب هاى متعدد چند شرکت صورى واريز مى کرد که اين وجوه نيز در روز بعد صرف خريد ارز مى شد.
ايرنا خاطر نشان کرد: سرپرستى بانک ملت مناطق آزاد ضمن اطلاع از تخلف نامبردگان تنها به بازرسى موردى از شعبه و توبيخ کتبى افراد متخلف اکتفا مى کرد و اين دلگرمى باعث شد تا اين شرايط تا بهمن ماه سال گذشته ادامه يابد.
با پيگيرى هاى انجام شده در بانک هاى ملت و ملى و رديابى تخلفات صراف ياد شده ، مشخص شد که بيش از پنج هزار ميليارد ريال چک بدون وجه در اختيار متهم قرار داده شده و بررسى عمليات ارزى وى نشان مى دهد که اين متهم در سال 82 حدود 250 ميليون دلار، سال 83 حدود 450 ميليون دلار و در سال 84 بيش از يک و نيم ميليارد دلار ارز از بانک ملى شعبه مرکزى کيش خريدارى و به صرافى انتقال داده و باعث شده با اين گردش، رتبه سوم فروش ارز در سطح کشور توسط شعبه فوق کسب گردد.
دراين رابطه رئيس دو شعبه به اتهام اختلاس و متهم اصلى و هشت همدست وى به جرم سواستفاده ارزى و تبانى و اخلال در سيستم بانکى دستگير شده اند و متهمان به بيش از 500 ميليارد تومان سو استفاده از چک هاى رمزدار (بدون داشتن وجه در حساب) که منجر به ميلياردها تومان سود نامشروع شده اعتراف کرده اند.






  کد خبر: 35193

نوشته شده توسط اسماعیل جعفری در پنجشنبه دوم آذر 1385 ساعت | لینک ثابت |

 




۲ آذر ۱۳۸۵ - قبل از ظهر ۱۱:۳۱ تعداد بازديد: 185 كد خبر: ۵۳۷۸۱

نماينده ايران در كميته سوم مجمع عمومي سازمان ملل با انتقاد شديد از نقض حقوق بشر در كانادا بويژه حقوق مهاجران و بوميان، از كشورهاي غربي خواست از سياسي‌بازي دست بردارند و نقض گسترده حقوق بوميان و مهاجران در كانادا را محكوم كنند.

همچنين سخنگوي وزارت امور خارجه كشورمان، مفاد قطعنامه ارائه شده از سوي كانادا در كميته سوم مجمع عمومي‌ سازمان ملل در خصوص وضعيت حقوق بشر در جمهوري اسلامي‌ ايران را مردود شمرد و آن را تقبيح كرد.

به گزارش ايرنا، «پيمانه هسته‌اي»، نماينده ايران در كميته سوم مجمع عمومي سازمان ملل، گفت: جمهوري اسلامي‌ايران با اين اعتقاد كه وضعيت حقوق بشر بوميان و مهاجران در كانادا نياز به توجه جدي جامعه جهاني دارد ، اقدام به ارائه قطعنامه‌اي در اين زمينه نموده است.

وي افزود: اين قطعنامه سبب توجه بيشتر به وضعيت وخيم حقوق مهاجران و بوميان در كانادا شده و تهران ضمن استقبال از اين توجه معتقد است آگاهي بخشي در اين زمينه به جامعه جهاني بايد ادامه يابد.

نماينده ايران در كميته سوم مجمع عمومي اظهارداشت: همانطور كه همه ما شاهد بوده‌ايم ، كانادا به خود اجازه مي‌دهد نقشي جهاني در به اصطلاح حمايت از حقوق بشر براي خود قائل باشد حال آنكه بخش قابل توجهي از جمعيت اين كشور از نقض حقوق بشر و اعمال سياست‌هاي تبعيض‌آميز دولت كانادا شديدا در رنج است.

خانم هسته‌اي در ادامه با اشاره به موارد متعددي از نمونه‌هاي نقض حقوق اوليه بوميان كانادا كه در گزارش‌هاي سازمان ملل و نيز سازمان‌هاي غيردولتي آمده ، گفت: براساس گزارشات مزبور تبعيض فاحشي ميان وضعيت شغلي ، بهداشتي ، آموزشي و اجتماعي مهاجران و بوميان وجود دارد، بسياري از بوميان بي‌دليل پشت ميله‌هاي زندان هستند و حداقل ‪ ۵۰۰‬تن از زنان بومي در كانادا طي ‪۱۵‬ سال گذشته ناپديد شده‌اند.

وي همچنين بازداشت‌هاي طولاني مدت بدون محاكمه را از جمله ديگر موارد نقض حقوق بشر در كانادا ذكر و اظهارداشت: تمامي اين مسايل حكايت از آن دارد كه آناني كه ادعا مي‌كنند داراي نقشي بين‌المللي در حمايت از حقوق بشر هستند صرفا در پي اهداف سياسي خاص خود بوده و خود در داخل با موارد متعدد نقض حقوق بشر روبرو هستند.

نماينده ايران در كميته‌سوم مجمع عمومي گفت: ما بارها شاهد اين شعار از سوي بانيان قطعنامه‌هاي كشورهايي بوده‌ايم كه ادعا مي‌كنند هدفشان از ارائه قطعنامه عليه ديگران صرفا نگراني‌هاي حقوق بشري است و ربطي به ملاحظات سياسي ندارد، در حالي كه نحوه رأي دادن آنها به قطعنامه‌هاي مختلف حقوق بشر خلاف اين امر را ثبات مي‌كند.

خانم هسته‌اي افزود: قطعنامه‌اي كه ايران درمورد نقض حقوق بشر در كانادا ارائه كرده، آزمايش خوبي براي اينگونه ادعاهاي كشورهاي غربي است، زيرا اگر واقعا نگراني‌هاي حقوق بشري آنها سياسي و بي‌اساس نيست بايد نسبت به نقض حقوق بوميان و اقليت‌ها در كانادا حساسيت نشان ‌داده و با حمايت از قطعنامه تهران ، به آن رأي مثبت دهند.

قطعنامه مذكور در نهايت به رأي گذاشته شد و كشورهاي غربي با وجود شعارهاي خود درحمايت از حقوق بشر از آن حمايت نكردند و بسياري از كشورهاي ديگر را نيز براي مخالفت با آن شديدا تحت فشار گذاشتند.
بلاروس نيز قطعنامه مشابهي را درباره نقض حقوق بشر در آمريكا به رأي گذاشت كه آن قطعنامه نيز از رأي لازم براي تصويب برخوردار نشد.

نوشته شده توسط اسماعیل جعفری در پنجشنبه دوم آذر 1385 ساعت | لینک ثابت |
۲ آذر ۱۳۸۵ - قبل از ظهر ۱۰:۲ تعداد بازديد: 1249 كد خبر: ۵۳۷۷۳

سازمان ملل متحد با صدور قطعنامه‌اي نسبت به آنچه تداوم ارعاب، سرکوب و تعقيب مدافعان حقوق بشر، مخالفان سياسي، اقليتهاي قومي و مذهبي و ديگر گروه‌ها در ايران خوانده است ابراز نگراني و اعلام کرده که بر اساس معيارهاي بين‌المللي رئيس‌جمهور ايران در برقراري عدالت موافق نبوده است.

به گزارش «بي.بي.سي»، مجمع عمومي سازمان ملل در اين قطعنامه از دولت ايران خواسته است حق آزادي بيان و برگزاري تجمعات را رعايت کند و کاربرد شکنجه، "مجازات بيرحمانه" و تبعيض مذهبي، قومي، زباني و جنسي را از ميان بردارد.

اين قطعنامه را کانادا تنظيم کرده و نماينده ايران در کميته سوم مجمع عمومي سازمان ملل هنگام رأي گيري به قطعنامه به دولت کانادا اعتراض کرده و خواستار آن شده که رفتار دولت کانادا با بوميان و ساکنان اوليه اين سرزمين، يعني سرخپوستان و اسکيموها در دستور کار سازمانهاي حقوق بشري قرار گيرد.

رئيس مجلس ايران نيز از موضعگيريهاي کانادا عليه ايران در دو سه سال اخير ابراز «گله ‌مندي» کرده و گفت: تصور عمومي در ايران اين است که کانادا هم مانند انگليس از سياستهاي دولت آمريکا دنباله ‌روي مي‌ کند، انگليس حيثيت خود را براي پيروي کورکورانه از آمريکا از دست داده است و تصوير دولت کانادا در جهان نيز شبيه همان تصوير انگليس خواهد شد.

طي دوران مجمع عمومي سازمان ملل بجز يکي دو سال، تقريباً همه ساله قطعنامه اي در مورد وضعيت حقوق بشر در ايران صادر کرده، هرچند قطعنامه هاي اين مجمع همچون قطعنامه هاي شوراي امنيت سازمان ملل لازم الاجرا نيستند.

از ميان کشورهاي عضو سازمان ملل متحد، هفتاد کشور به تصويب قطعنامه عليه ايران رأي مثبت، 48 کشور (از جمله خود ايران) رأي منفي و 55 نماينده رأي ممتنع داده‌اند.

هنگام رأي گيري بر سر قطعنامه عليه ايران، نماينده فنلاند که کشورش رياست دوره اي اتحاديه اروپا را دارد و همچنين نماينده کانادا به عنوان طراح قطعنامه از موضع موافقت با قطعنامه به سخنراني پرداختند و نمايندگان سودان و برزيل به عنوان مخالف سخن گفتند، هرچند نماينده برزيل در نهايت به قطعنامه رأي ممتنع داد.
بجز بوسني و هرزگووين که رأي ممتنع داده، همه کشورهاي اروپايي عليه ايران رأي داده‌اند.

در ميان همسايگان ايران نيز نمايندگان عراق و ترکيه هنگام رأي گيري غايب بودند، ترکمنستان رأي ممتنع داد و بقيه همسايگان ايران به نفع اين کشور رأي دادند.
گرجستان تنها کشور منطقه و آلباني تنها کشور مسلمان است که عليه ايران رأي دادند.

پنجشنبه گذشته (شانزدهم نوامبر) نيز پارلمان اروپا با صدور قطعنامه اي دولت ايران را به نقض حقوق بشر متهم کرده بود.


نوشته شده توسط اسماعیل جعفری در پنجشنبه دوم آذر 1385 ساعت | لینک ثابت |
اعتراض مردم ترکمن به اجرای مانور نظامی سپاه در شمال گنبد و کشته شدن سه روستایی

چندی قبل نیز بر اثر انفجار مواد منفجره در روستای چپر قویمه در سی کیلومتری گنبدکاووس – که محل مانور نیروهای نظامی استانهای شمالی ایران است- سه تن از ساکنان ترکمن به نامهای "يوسف زماني" ، "قربان‌محمد منصوري" و "نورلي ديده‌بان" کشته شدند و سه نفر دیگر نیز زخمی شدند.

بعد از کشته شدن سه روستایی ترکمن در محل منطقه مانور نظامی سپاه پاسداران جمهوری اسلامی طی نامه ای به خامنه ای، رهبر جمهوری اسلامی اعتراض خود را به این واقعه اعلام کردند.

در بخشی از نامه اعتراض آمیز مردم ترکمن آن منطقه آمده است:

حادثه در مورد قرباني شدن چند گوسفند يا حيوان نيست بلكه ، انسانها هستند كه قرباني اين حادثه شده اند ! حداقل به خاطر انسان بودن آنها ما را در اين موقعيت تنها نگذاريد . واقعا متاسفيم ! چرا تا به حال گزارش خبري تهيه نشده است ؟ چرا خبر حادثه در صدا و سيما منعكس نگرديده است ؟ اتفاق هايي نظير اين و حتي خيلي كوچكتر و كم اهميت تر از اين در آن سوي دنيا هم كه اتفاق  افتاده باشد فورا از طريق رسانه ها و صدا و سيما اعلام مي شود ولي نمي دانيم چرا تا به حال اين موضوع را به سكوت گذارنيده اند ؟ اين عدالت حضرت علي (ع) نيست ! خداوند مسئولين بي احتياط و مقصران اين حادثه را به سزاي اعمالشان خواهد رسانيد . مسئولين شهرستان  و استان كجا هستند ؟ اگر خداي ناكرده اين اتفاق در روز سيزدهم فرودين ماه که هر ساله شايد نصف مردم شهر گنبد كاووس و روستاهاي اطراف جهت گذراندن اوقات فراغت خويش از اين مرتع استفاده مي كنند افتاده بود فكر مي كنيد چه سرنوشتي در انتظار مردم بود ؟ ما نمي دانيم كه از اين همه خبرنگار و روزنامه نگار چرا يك نفر هم جهت انعكاس خبر فوق پيدايش نشد ؟ آيا اين است حمايت از روستائيان بي حمايت و مظلوم ؟

در كجاي دنيا ديديد كه به فاصله 500 متر از يك روستا توپ و تانك بريزند و اجراي عمليات سنگين نظامي بكنند ؟ ما نمي گوييم كه مانور و عمليات نظامي لازم نيست ، بلكه براي حفظ و امنيت كشور لازم و ضروري است . اما آيا محل اجراي مانور عمليات سنگين نظامي درست انتخاب شده است ؟ چرا بعد از انجام عمليات و مانورهاي نظامي ، مواد به جا  مانده از آن را كاملا جمع آوري نمي كنند و اينگونه باعث قطعه قطعه شده بدنهاي جوانان روزه دار روستايي مي شوند ؟

در ترکمن صحرا دو نقطه گمش تپه بندر ترکمن و چپرقویمه گنبدکاووس به عنوان محل انجام مانورهای نظامی در شمال ایران شناخته می شوند و هر سال به مناسبتهای مختلف در این محلها که در نزدیکی بزرگترین مناطق جمعیتی ترکمن صحرا واقع شده اند صدای گلوله و بمب نیروهای نظامی جمهوری اسلامی، مردم عادی را به وحشت می اندازد. نگاه امنیتی به ترکمن صحرا از سوی حکومت ایران راه هرگونه سرمایه گذاری اقتصادی در این منطقه را سد کرده و باعث محرومیت شدید این منطقه شده است. از سوی دیگر ترکمنها به دلیل سنی بودن از بدیهی ترین حقوق خود محرومند و حقوق اساسی آنان نظیر آزادیهای مذهبی، اجازه چاپ و نشر کتابهای سیاسی، اجتماعی ومذهبی و  اجازه آموزش زبان مادری از آنها سلب شده است.

عکس دوتن از کشته شدگان ترکمن که در سایتهای ترکمنی نشر شده است ضمیمه می باشد

نوشته شده توسط اسماعیل جعفری در پنجشنبه دوم آذر 1385 ساعت | لینک ثابت |

عروس های کوچک

 

 

Stephanie Sinclair

دوستان و آشنایان جمع شده اند تا ازدواج غلام (در افغانستان این نام را به دختران هم میدهند) را جشن بگیرند. پدر عروس محمد حیدر 32 ساله گفت که از دادن دخترش ناراحت است اما بخاطر فقر شدید، هیچ چاره ای ندارد.

مجابین محمد، 13 ساله، در سمت چپ، با شوهرش نشسته است، 6 ماه از ازدواج آنها میگذرد، محمد فضل 45 سال دارد، زن نخست و فرزندش در سمت راست نشسته اند.

مجابین برای بدهکاری در یک قمار به شوهرش داده شده است.

روشن قاسم 11 ساله، به خانه سید محمد 55 ساله خواهد پیوست

Stephanie Sinclair for The New York Times

غلام حیدر، 11 ساله، با فیض محمد 40 ساله ازدواج کرده است. او دوست داشت یک معلم بشود اما از وقتی ازدواج کرد مجبور شد مدرسه را ترک کند.

 

نوشته شده توسط اسماعیل جعفری در چهارشنبه یکم آذر 1385 ساعت | لینک ثابت |

'جمعيت ايران از مرز 70 ميليون گذشت'

 

بی بی سی : رييس مرکز آمار ايران گفته است که جمعيت اين کشور از مرز هفتاد ميليون نفر گذشته است.
به گزارش خبرگزاری دولتی ايران - ايرنا - محمد مدد، رييس مرکز آمار وابسته به سازمان مديريت و برنامه ريزی، در مصاحبه ای در روز چهارشنبه، 22 نوامبر، گفت که برآوردهای مقدماتی سرشماری اخير نشان می دهد که جمعيت ايران به 70 ميليون و 49 هزار و 262 نفر رسيده است.
به گفته آقای مدد، در اين سرشماری عمومی از حدود هفده و نيم ميليون خانوار در سی استان کشور آمارگيری به عمل آمده است.
بر اساس نتايج اوليه، استان تهران با بيش از 13 ميليون نفر و 19 درصد کل جمعيت کشور، پرجمعيت ترين استان، و ايلام با کمی بيش از نيم ميليون نفر و حدود 8/0 در صد جمعيت کشور، کم جمعيت ترين استان کشور بوده اند.
در مورد ترکيب جنسيتی جمعيت ايران، سرشماری انجام شده نشان می دهد که زنان حدود 1/49 درصد و مردان حدود 9/50 درصد جمعيت کشور را تشکيل می دهند.
همچنين، 4/68 درصد کل جمعيت در شهرها زندگی می کنند و 5/31 درصد کل جمعيت ساکن روستاها هستند و جمعيت غيرساکن - شامل عشاير - يک دهم درصد تعيين شده است.
به گفته آقای مدد، تراکم جمعيت در ايران 43 نفر در کيلومتر مربع بوده است.

تحليلهای آماری

رييس مرکز آمار ايران گفته است که 95/99 درصد جمعيت در اين سرشماری شرکت کردند که در سطح بين المللی، رقمی قابل توجه است.
وی گفته است که در خلال چند ماه آينده، استخراج داده های مشخص از آمار به دست آمده از سرشماری آغاز می شود و به اين منظور، قرار است دو هزار تحليلگر آماری در سرتاسر کشور آموزش داده شوند.
اطلاعات موجود در پرسشنامه ها تا ارديبهشت ماه سال آينده استخراج می شود و نتيجه آن اطلاعاتی را در مورد وضعيت آموزشی، بهداشت، اشتغال، معيشت، مسکن و موضوع های ديگر در اختيار کارشناسان قرار خواهد داد.
نخستين سرشماری عمومی در ايران در سال 1318 آغاز شد و به طور تدريجی به اجرا در آمد و از سال 1335 (1956) هر ده سال يکبار سرشماری عمومی صورت می گيرد.
ششمين سرشماری نفوس و مسکن در سال جاری از 6 تا 26 آبان (28 اکتبر تا 25 نوامبر 2006) انجام شد .
بر اساس سرشماری های دهه های اخير، جمعيت ايران در سال 1355 (1976) حدود 34 ميليون نفر بود که در سال 1365 به حدود 5/49 ميليون نفر و در سال 1375 به حدود 60 ميليون نفر افزايش يافت.
رييس مرکز آمار ايران بودجه اختصاص يافته برای سرشماری فعلی را 370 ميليارد ريال اعلام داشته است.






  کد خبر: 35177
نوشته شده توسط اسماعیل جعفری در چهارشنبه یکم آذر 1385 ساعت | لینک ثابت |

نوشته شده توسط اسماعیل جعفری در چهارشنبه یکم آذر 1385 ساعت | لینک ثابت |


سرکار استوار
با خاطراتش برخاک شد

 

 

 

عبدالعلی همايون، از انگشت شمار بازيگران سريال های تلويزيونی قبل از انقلاب که تاريخ متحرک مجلس شورای ملی در سالهای پس از کودتای 28 مرداد بود اين هفته درگذشت.  او در سالهای پيش از انقلاب به سرکار استوار، در سريالی با همين نام شهرت داشت. با آنکه بعدها در چندين فيلم فارسی هم بازی کرد، اما شهرتش را مديون همان سريال تلويزيونی بود. او خواهر زاده "معظمی رئيس مجلس شورا بود و با تائيد او نيز منشی و تند نويس مجلس شورای اسلامی شده بود. سالها در مجلس شورای ملی کارش همين بود تا کم کم به راديوايران راه يافت. هم مطالب راديوئی را روخوانی می کرد، هم ترانه های فکاهی می خواند و هم بتدريج نويسنده برخی برنامه ها شد. سپس به تلويزيون رفت و در سريال موفق "سرکار استوار" ظاهر شد. در سالهای دهه 20 در نمايشخانه های تهران بازی کرده بود. خاطرات بسيار از پشت پرده مجلس شورای ملی داشت و آنها را بسيار خوب و گاه با طنز تعريف می کرد و به همين دليل در هر ميهمانی که ظاهر می شد نُقل مجلس بود!

پس از انقلاب او نيز برای سالهای نسبتا طولانی جلای وطن گفت و ساکن امريکا شد و فعاليت های راديوئی محدودی نيز داشت، اما در امريکا نيز پيش از آنکه مجری راديوئی باشد، گرداننده مجالس شعر و ادبيات ايران بود و شعر می خواند. چند سال پيش به ايران بازگشت و انزوای داخل کشور را به زندگی در مهاجرت ترجيح داد. در همين سالهای بازگشت "تصنيف های تهران قديم" را جمع کرد که در نوع خود يک کار خوب تحقيقاتی- تاريخی است. 27 آبان ماه، قلبش از حرکت باز ايستاد.

   
 
نوشته شده توسط اسماعیل جعفری در چهارشنبه یکم آذر 1385 ساعت | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar