تبليغاتX
راه مردم

 

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: اجتماعي - آموزش و پرورش

در حاليكه هم اكنون 14 درصد مدارس كل كشور در معرض آلودگي به مواد مخدر، سيگار و الكل قرار داشته و آخرين تحقيقات حاكي از تجربه حداقل يكبار مصرف سيگار 3/5 درصد، حداقل يكبار مصرف مواد مخدر 5/0 درصد و تجربه حداقل يكبار مصرف الكل، 1/2 درصد دانش‌آموزان كشور است، فعاليتهاي ستاد پيشگيري از مصرف دخانيات در مدارس (پاد) كه زير نظر وزير آموزش و پرورش تشكيل شده بود به گفته مدير كل دفتر پيشگيري از آسيبهاي اجتماعي اين وزارتخانه با گير افتادن در چرخهاي بروكراسي معيوب سازمان مديريت، متوقف شد.

به گزارش سرويس «آموزش و پرورش» ايسنا در شرايطي كه همه مسؤولان از گرايش دانش‌آموزان به سيگار و مواد مخدر اظهار نگراني كرده و مرتبا اعلام مي‌كنند كه 8/17 درصد دانش‌آموزان در معرض مصرف سيگار، 6/4 درصد تا حدود زيادي در معرض مصرف سيگار، 3/13 درصد در معرض خطر مصرف مواد مخدر و 8/15 درصد در معرض خطر مصرف الكل هستند، متاسفانه طرحهاي پيشگيرانه‌اي چون ستاد «پاد» كه به منظور پيشگيري جدي و عملي از افتادن دانش‌آموزان در دام سيگار و اعتياد، زير نظر وزير آموزش و پرورش تشكيل ‌شده بود، همچون برخي طرحهاي ديگر، به علت درگيري با مشكلات اعتباري و مالي براي تحقق برنامه‌هاي خود، باز ناكام ماند.

اين درحاليست كه هم اكنون فضاي زندگي و محله 5/7 درصد دانش‌آموزان كاملا ناسالم و فضاي زندگي 5/43 درصد دانش‌آموزان در حد متوسط است؛ ضمن اين كه شاهديم قبل از تغيير الگوي مصرف به سمت مواد مخدر شيميايي، 95 درصد پسران و 5 درصد دختران آلوده به مواد مخدر سنتي بودند و هم اكنون 30 درصد دختران و 70 درصد پسران مواد مخدر شيميايي مصرف مي‌كنند.

جداي از اين موارد، چندي پيش بود كه در خصوص افزايش شيوع «پان»، مخدر خوشبو كننده دهان بين جوانان و دانش‌آموزان هشدار داده شد.

علي‌رغم دستور رييس‌جمهوري هيچ اعتباري به ستاد «پاد» آموزش و پرورش اختصاص نيافت

فريدي، مديركل دفتر پيشگيري از آسيبهاي اجتماعي آموزش وپرورش با اعلام اين خبر در گفت‌و‌گو با ايسنا اذعان كرد: يكي از وظايف تشكيل ستاد پيشگيري از استعمال دخانيات (پاد) در محيطهاي آموزشي، جلوگيري از مصرف هر گونه ماده دخاني يا مخدر بوده است كه متاسفانه هم اكنون دچار مشكلات اعتباري و مالي براي تحقق برنامه‌هاي خود است.

وي ادامه داد: اين طرح با هدف حفظ سلامت و بهداشت عمومي افراد و رسيدن به جامعه‌اي عاري از دخانيات، ارتقا آگاهي دانش‌آموزان، مديران، معلمان و كاركنان مدارس نسبت به زيان‌هاي استعمال دخانيات، پيشگيري از استعمال دخانيات در نوجوانان و جوانان كشور و خصوصا ارتقاي آگاهي پدران و مادران نسبت به مضرات استعمال دخانيات و مسايل مرتبط با آن، تهيه شده بود.

فريدي اذعان كرد: متاسفانه عليرغم دستور رييس‌جمهوري، تاكنون هيچ اعتباري از سوي سازمان مديريت و برنامه‌ريزي كشور به ستاد «پاد» آموزش و پرورش اختصاص نيافته است.

وي ادامه داد: اين در حاليست كه از كل بودجه حدود 200 ميليارد توماني برنامه‌هاي پيشگيري از سيگار و مواد دخاني كه مجلس مصوب كرده بود 60 درصد آن به وزارت بهداشت و 40 درصد به تربيت‌بدني اختصاص يابد، سهمي براي آموزش و پرورش با جامعه 15 ميليوني دانش‌آموزان و يك ميليوني فرهنگيان در نظر گرفته نشد.

مديركل دفتر پيشگيري از آسيبهاي اجتماعي آموزش و پرورش با اشاره به اين كه در اين زمينه حتي تلاشهايي براي اصلاح در متمم بودجه انجام و نامه‌اي با امضاي وزير آموزش و پرورش به سازمان مديريت ارسال شده است، تصريح كرد: متاسفانه اين اقدام نيز مؤثر نبوده و هم اكنون در چرخهاي بروكراسي معيوب سازمان مديريت گرفتار شده‌ايم.

ماده مخدر «پان» روي پيشخوان دكه‌ها و معابر استانهاي مناطق مرزي

وي همچنين در خصوص شيوع مصرف مخدر «پان» بين دانش‌آموزان به ايسنا گفت: تاكنون گزارشي از مصرف اين ماده مخدر توسط دانش‌آموزان در درون مدرسه به آموزش و پرورش اعلام نشده است.

فريدي تصريح كرد: پان ماده دخاني است كه در شكل ماده تخدير كننده «ناس»، در استانهاي همجوار با افغانستان و پاكستان كشورمان مصرف مي‌شود.

وي با اظهار تاسف نسبت به اين كه در حال حاضر مواد مخدر و دخاني در اشكالي بسيار جذاب و پيشرفته ارايه مي‌شود، اذعان كرد: پان نيز در بسته‌بندي‌هاي بسيار ظريف، به راحتي در دكه‌ها، مغازه‌ها، معابر و خيابانهاي استانهاي مناطق مرزي كشور، در اختيار افراد قرار دارد.

انتهاي پيام

کد خبر: 8508-15798

    ادامه مطلب
    نوشته شده توسط اسماعیل جعفری در سه شنبه سی ام آبان 1385 ساعت | لینک ثابت |
     
    عکس :  فقر در منطقه مرزی خرمشهر

     






    نوشته شده توسط اسماعیل جعفری در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 ساعت | لینک ثابت |
    امپرياليسم و فرهنگ
    "جين آستِن و امپراطورى"

    نوشته: پروفسور اِدوارد سعيد
    ترجمه: لقمان تدين نژاد


    مقدمه:                   ادوارد سعيد استاد رشته ى ادبيات در دانشگاه کلمبياى نيويورک است. او در سال ۱۹۳۵ در شهر اورشليم در يک خانواده ى متمول فلسطينى متولد شده و مانند اکثر هموطنانش ميهن و منزل خود را متعاقب اتفاقات بحرانى سال ۱۹۴۸ از دست داده است. او پس از مدتى زندگى در قاهره سرانجام در سال ۱۹۵۱ به آمريکا رسيد و در آنجا ماندگار شد.
    سعيد نيز همچون بسيارى ديگر از روشنفکران برجسته ى قرن بيستم مجبور بوده است با هستىِ خود از زاويه ى ديد يک تبعيدى برخورد کند و به همين دليل در تمام آثار او رنگ و فلسفه اى که از درد تبعيد مى جوشد احساس مى شود. عطش سعيد به عدالت اجتماعى و مهارت او در تبديل يک فاجعه به يک مبارزه ى اخلاقى و يک بحث مدرسه اى به يک تعهد آگاهانه، او را همواره در جبهه ى مقابل قدرتمندان قرار داده و در همان حال از او که هميشه شرايط موجود را زير سئوال برده است، شخصيتى الهام بخش و محرک وجدان هاى بيدار ساخته است. همين خصوصيات و تعهد سعيد به فرو دستان، او را در رديف بزرگانى چون سارتر، سيمون دوبوار، آنجلا ديويس، فرانتس فانون، نوآم چامسکى، سى. اِل. آر جيمز، جيمز بالدوين، مالکوم ايکس و هُدى شَعراوى و ساير کسانى که بقول مارکس نه تنها بدنبال تفسير جهان بل بدنبال تغيير آن هستند مى گذارد.
    تعهد سعيد به مردم خود و نبوغ و چند ساحتى بودن او، شهرت وى را بعنوان برجسته ترين روشنفکر نيمه ى دوم قرن بيستم تثبيت کرده است. پروفسور سعيد با وجود ابتلا به بيمارىِ سرطان خون هنوز هم با نوشته ها و سخنرانى هاى خود بى وقفه بر قرن بحرانى ما پرتو افشانى مى کند.
    در سال ۱۹۹۳ وقتيکه کتاب "امپرياليسم و فرهنگ" پروفسور سعيد انتشار يافته بود، کليه منتقدين تقريبا بدون استثنا توجه خود را عمدتا به فصل "جين آستِن و امپراطورى، Jane Austin and Empire " معطوف داشته و روى آن متمرکز شده بودند. روزنامه هاى "نيويورک تايمز"، "نقد کتاب لندن، London Review of Books "، "ناسيون، The Nation " و "ديسِنت، Dissent " هرکدام بنوبه ى خود دست به انتشار مقالاتى در اين مورد زده و در آن با نقد پروفسور سعيد از رمان "مانسفيلد پارک، Mansfield Park " هم آوايى کرده بودند. اين رمان داستان زندگى يک زن انگليسى بنام "فانى پرايس، Fanny Price " است که تحت سرپرستى عمه ى متمول خود و در خانه ى اربابى او واقع در جزاير "آنتيگا، Antigua " - که از جمله مستعمرات انگليس بشمار مى رفت- زندگى مى کند. دارايى هاى اين خانواده حاصل کار بردگانى است که روى مزارع نيشکر آنان کار مى کنند. "مايکل گورا، Michael Gorra " در نقد خود در روزنامه ى نيويورک تايمز با لحن کنايه آميزى پرسيده بود: " چه کسانى بار مخارج مانسفيلد پارک را بر دوش مى کشند؟" و "جان لئونارد، John Leonard " در مجله ى ناسيون نوشته بود: " جين آستِن را مجسم مى کنيد که   با فراغت کامل در وسط يک باغ اشرافى نشسته است و که مخيله ى ظريف او با افکار زمختى از اين دست که نکند چهار ديوارى مرتب و اشرافى يى که "سِر توماس برترام" بدينصورت فراهم آورده حاصل استثمار مستقيم بردگان باشد، مکدر نمى شود." [i] [١]
    اين حقيقت که سعيد در نقد خود از اين رمان، رابطه ى مانسفيلد پارک را با مسئله ى تجارت برده در آنتيگا مى شکافت، برخى را به اشتباه انداخته بود که گويا او در نقد خود سعى کرده بوده است که ارزش ادبى رمان را زير سئوال ببرد. در حاليکه هدف سعيد نه حمله به جين آستِن بلکه برخورد نقد آميز با   برداشت و قرائت معروفى از اين رمان، که از آن پيشتر در کتاب "شهر و روستا، The Country and the City " نوشته ى "ريموند ويليامز، Raymond Williams "    ظاهر شده و مقبوليت عام يافته بود، بشمار مى آمد. [ii] [٢]   پروفسور سعيد در نقد خود از رمان جين آستِن، برخلاف ويليامز که بر واقعيت استعمار و برده دارى – يعنى دقيقا همان چيزى که املاک و دارايى ها و مکانِ اشرافىِ زمينه ى رمان را فراهم مى آورد- چشم مى پوشد، مانسفيلد پارک را دوباره در جايگاه شايسته ى آن و در زمينه ى تاريخى و جغرافيايى استعمار، يعنى آن چيزى که رمان با آن پيوند ارگانيک داشته اما از اذعان به آن طفره مى رود، مى نشاند. سعيد در يکجا مى گويد: "ما حق اين را نداريم که به فاصله ها و افتراقات جغرافيايى جهان   - يعنى دقيقا همان چيزى که در رمان بارز مى شود -، بصورت واقعياتى بيطرف و خنثى نظر کنيم. اين تفاوت ها، برعکس از بار سياسى سنگينى برخوردار بوده و توجه خاص ناظر را به ابعاد عظيم و پيچيدگى هاى ذاتى آن طلب مى کند. در اينجا دو مسئله ى مهم به ميان مى آيد؛ يکى آنکه از چه راهى بايد به درک اخلاقيات و نظرگاه هاى جين آستِن و زمينه ى اجتماعى آن نائل آمد و ديگرى و مهمتر اينکه از رمان او چه چيزهايى مى توان خواند و برداشت کرد."
    * * * * *
    مواضع ما با "وى. جى. کيرنان، V. G. Kiernan آنجايى که مى گويد "امپراطورى ها در قالب هاى ذهنى و انعکاسات شرطى از پيش تعيين شده يى جارى شده و فرم مى گيرند و ملت هاى جوان همانقدر در اشتياق دست يافتن به موقعيت هاى مهم در جهان مى سوزند که فرد در جوانى به رسيدن به شهرت و ثروت مى انديشد" [iii] [٣] ، کاملا در يک راستا قرار مى گيرد. برخورد ما البته ساده انگارانه و تقليل گرايانه خواهد بود اگر هدف فرهنگ مسلط اروپا و آمريکا را در مجموع تنها آماده سازى و تجهيز فرد در راه پيشبرد مقاصد امپرياليستى و امپراطورى ارزيابى کنيم. از سوى ديگر مطالعه ى تاريخى ما در اطراف اين فرهنگ، ناقص و اشتباه آميز خواهد بود اگر از آن دسته تمايلات خاصى که به گونه هاى مختلف در خلال متون و شيوه هاى بيان، يا تکنيک هاى تصوير گرى و يا در بطن تئورى هاى تاريخى جلوه گر مى شود طفره رفته و نقش آن را در آماده سازى، ساختن روحيه و دادن پشتگرمى و بخشيدن قدرت روحى به فرد براى شرکت در تجربه ى استعمار و استقبال از آن ناديده بگيريم. ازجمله و بعنوان شاهدى بر اين مدعا، جان استوارت ميل را مثال مى زنيم که او با وجود اينکه با روحيات ليبرالى خود شناسايى مى شود در يکجا اظهار نظر مى کند: "آن وظيفه ى مقدس و آن مسئوليت متقابلى که ملت هاى متمدن در قبال حفظ استقلال و مليت هاى خود و نسبت به يکديگر بر دوش دارند در مورد اقوامى که استقلال و حس ملى براى ايشان منشاء ضرر و يا در بهترين حالت مصلحتِ پرمسئله يى محسوب مى شود صدق نمى کند." اين عقايد البته مختص استوارت ميل نبود و از مدتها پيش و از همان اوانى که انگليسى ها استعمار و سلطه ى خود را در قرن شانزدهم بر ايرلند تحميل کرده بودند، نظر رايج روز محسوب مى شد و همانطور که "نيکولاس کانى، Nicholas Canny " بوضوح نشان داده است، اين تفکرات وجه غالب ايدئولوژى انگليسى ها و عامل عمده ى تداوم بخشيدن به استعمار آمريکا محسوب مى شده است. [iv] [٤]   اقدامات و تحرکات امپرياليستى عموما با پيشفرضِ نارس بودن شرايط اجتماعى و عقب مانده بودن ملت ها و عدم آمادگى آنان براى احراز استقلال و برابرى آغاز مى شود.
    در اينجا اين سئوال به ذهن مى رسد که آن کدام منطقى است که از يک سو تعهدات و وظايف مقدس را در يک گوشه ى جهان قابل عمل و اجرا مى داند و از سوى ديگر برعکس، الزام به همان ها را در يک گوشه ى ديگرِ جهان نفى مى کند و چگونه است که حقوقى که فرد در يک جا استحقاق برخوردارى از آن را دارد در مورد فردى ديگر و در يک گوشه ى ديگر جهان صدق نمى کند. جواب به اين سئوالات از مطالعه ى دقيق فرهنگى که در اخلاق، اقتصاد و حتى متافيزيک جامعه ريشه مى دواند   بدست مى آيد. اين فرهنگ به چنان صورتى تکامل و تکوين يافته است که در همان حالى که بر اقناع و ارضاى يک ملت، يعنى اروپايى، تاکيد مى کند همان حقوق را اما براى ديگران منتفى مى داند. امروزه شايد نظر استوارت ميل افراطى و مهمل جلوه کند اما اين در حقيقت رابطه ى طرز تفکر اروپايى و بهزيستى و هويت فرهنگى او را در ميهن و کنتراست و تباين آنرا با سلطه ى وى بر سرزمين هاى دور و نوع مديريتِ مبتنى بر اِعمال حساب شده ى قوانين، و يک بام و دوهوايى او را نشان مى دهد. هدف من از پرداختن به اين رابطه القا اين ذهنيت نيست که گويا فرهنگ اروپايى، در يک رابطه ى ساده ى علت و معلولى مادر امپرياليسمِ اواخر قرن نوزدهم محسوب مى شود و يا اينکه سلطه ى غرب بر مستعمرات سابق منشاء تمام نابسامانى هاى آنها بوده است. برخوردهاى اينچنينى سطح بحث پيچيده ى روابط فرهنگى را نزول داده و آنرا به حد سرزنش ها و برخورد هاى تدافعى تقليل مى دهد. منظور من برعکس اثبات اين نظريه است که فرهنگ غرب خود را اگر نه هميشه، ولى غالبا در مغرب زمين به يک صورت و در همان حال براى سرزمين هاى دور و اجنبى به مناسبت خصيصه ى امپرياليستى خود، بگونه ى ديگرى تعريف کرده و بر اساس و اصول خود تاکيد کرده است. استوارت ميل از آن نمونه شخصيتهايى بود که هميشه خوددارى از اعطاى استقلال به هندوستان را توصيه مى کرد. در سالهاى پس از ۱۸۸۰ که به دلايلى سلطه ى امپرياليستى حاد تر و مسئله دار تر مى شد اين عدم منطق و شيزوفرنى رفتارى نقش مفيد ترى نيز به عهده مى گرفت.
    در اينجا ضرورت دارد که قبل از هرچيزى برخورد هاى ساده ى علت و معلولى را در رابطه ى اروپا با غير اروپا بدور ريخته و همزمان با آن از پافشارى بر توالى ساده ى زمانىِ پديده ها نيز بکاهيم. به زبان ديگر از اظهار هر عقيده اى که فرضا بنحوى آثار "جين آستِن “Jane Austin ، "کولريج ”Coleridge   و يا "وُرد وُرث “Wordsworth را –که پيش از سال ۱۸۵۷ خلق شده اند-، مسئول سلطه ى بريتانيا بر هندوستان در سالهاى پس از ۱۸۵۷ نشان مى دهد، خوددارى کنيم و برعکس بکوشيم کُنترپُوان ها و تم هاى همراه و پوشيده اى که مواضع ادبيات انگليس را نسبت به بريتانيا و غير بريتانيا نشان مى دهد پيدا کنيم. اين تم ها و نغمه ها ذاتا با خصايص مکانى خود شناسايى مى شوند تا زمانى آن. در اينجا اين سئوال مطرح مى شود که نويسندگانى که در دوران ماقبل توسعه ى عريان و برنامه ريزى شده ى استعمار، و يا بقولى دوره ى "با تمام قوا پيش بسوى افريقا" مى نوشتند، خود و آثار خود را در کجاى وسعت تاريخ و جهان مى نشاندند؟   بطورى که بزودى خواهيم ديد اينان در اين رابطه از استراتژى هاى فوق العاده موثر و دقيقى که از برخورد مثبت آنان به ميهن و ملت و زبان خودى و به انتظام اجتماعى و نوع سلوک و ارزش هاى اخلاقى خودى نشات مى گرفت پيروى مى کردند.
    برخورد هاى مثبت اين چنينى اما، نقشى بمراتب فراتر از تاييد عوالم و فرهنگ خودى و تاکيد بر آن بازى مى کنند و در جوهره، تمايل به تقليل و تحقير جهان هاى ديگران را در خود نهفته دارند و با مداقه ى بيشتر و تامل بر گذشته، در آن عدم حضور عنصر رويارويى و امتناع و مقاومت در مقابل پراتيک زننده و دهشتناک امپرياليسم احساس مى شود. البته کاملا روشن است که جلوه هاى فرهنگى يى نظير رمان و اُپرا مسئول خواندن مردم به شتافتن و استعمار ديگران نبوده است و مثلا اين "کارلايل، Carlyle " نبوده که مستقيما "رودز، Rhodes " را به رفتن به افريقا تشويق کرده بوده است و به همين اعتبار بارِ مسئوليت معضلات امروز افريقاى جنوبى نيز به گردن او نمى افتد. از سوى ديگر اما مشاهده ى اين حقيقت که بناى عظيم افکار اومانيستى و فرهنگى و بنياد هاى جاويدانى که هنوز که هنوز است تحسين ما را بر مى انگيزند، چه نقش ناچيزى در مقابل توسعه ى شتاب يابنده ى امپرياليسم بازى کرده بوده اند دردناک و مشکل آفرين مى نمايد. ما نياز داريم براى اين سئوال خود که چه مکانيسمى همزيستى مسالمت آميز و بدون اصطکاک اعتقادات اومانيستى اينان را با امپرياليسم ميسر مى کرده است، جوابى بيابيم و درک کنيم که مثلا چرا مخالفت ها و ترديد هاى عليه امپرياليسم، تا پيش از آنکه مقاومت در مقابل آن در مستعمرات آفريقايى و آمريکاى جنوبى و آسيا آغاز نشده بوده باشد، در چنان سطح نازلى باقى مى ماند. بعيد نيست که سنت تمايز قائل شدن ميان سرزمين و نظام "خودى" و "غير خودى" به چنان سطح خشنى صعود کرده بوده است که بر آن اساس افزودنِ هرچه بيشتر بر تعداد "غيرخودى" ها را براى منظورهاى سلطه، حکومت و مطالعه طلب مى کرده است. همان "قالب هاى عقيدتى و انعکاسات شرطى" يى که "کيرنان" از آن ياد مى کند و که بنا به نظر او امر استعمار و امپرياليسم در آن جارى شده و شکل مى گيرد، در بطن عقايد و ارزش هاى اجتماعىِ فراگيرى که فرهنگ عام اروپايى ترويج مى نمود بوضوح مشاهده مى گردد.
    ريموند ويليامز در کتاب غنى و پر محتواى "شهر و روستا"ى خود، عمق تاثيرات جغرافيا و تمايزات مکانى را در شکل گيرى همين عقايد مورد بررسى قرار مى دهد. بحث او در خصوص رابطه ها و واکنش هاى ميان مراکز شهرى و غير شهرى، پروسه ى تغييرات و تکوين نگرشها و متد ها در ادبيات انگليس را به بهترين نحو نشان مى دهد و از مردمگرايى روستايى-چوپانى "لانگلاند Langland " گرفته تا اشعار شبه روستايى "بن جانسون Ben Johnson " تا رمان هاى شهرى "چارلز ديکنز     “Dickens و تا ادبيات متعلق به شهر هاى بزرگ قرن بيستم را مورد مطالعه قرار مى دهد . ويليامز در اواخر کتاب مذکور به تاثير بارز و غيرقابل انکار استعمار و مستعمرات بر فضاى ذهنى و خيالپردازانه ى نويسندگان انگليسى اشاره مى کند و سريعا به "ايده ى مهاجرت به مستعمرات" بعنوان يکى از اجزاى تصوير سازى هاى بياد ماندنى رمان هاى "ديکنز ”Dickens ، "برونته Bronte " و "گاسکِل ”Gaskell   مى رسد و بدرستى نتيجه مى گيرد که "جوامع روستايى جديد"ى که مختص مستعمرات بشمار مى آمد از طريق نوشته هاى "کيپلينگ، Kipling "، آثار متقدم "جورج اُرول Orwell " و "سامرست موام Maugham " وارد پهنه ى ذهنى ادبيات انگليس شده و به يکى از اجزاى سرمايه ى ذهنى آن ادبيات مبدل مى گردد. در سالهاى پس از ۱۸۸۰ "تغيير و تکامل چشمگير زمينه ها و مناسبات اجتماعى" يى که کمابيش با ورود انگلستان به عصر امپراطورى کبير همزمان مى شد کاملا مشهود مى گردد.
    در موارد بالا مشکل مى توان با ويليامز هم عقيده نبود. با اينحال من بايد يک نکته را خاطر نشان کنم و آن اينکه اگر فرد بخواهد در ادبيات انگليس به دنبال رد پا و نقشه ى امپرياليسم و استعمار بگردد مى تواند هميشه و به کرات حدود و ثغور آن را در آثار ماقبل ميانه ى قرن نوزدهم نيز به آسانى بيابد. اشاراتى که در آثار مورد نظر به استعمار مى شود نه اشاراتى پيش پا افتاده و ناخودآگاهانه بلکه جالبتر از آن، حساب شده و بمنزله ى تارهايى که در آن تنيده شده و جزو با اهميتى از بافت زبانى و پراتيک فرهنگى دوره محسوب مى شود جلوه مى نمايد. از قرن شانزدهم به اين سو، انگليس در سرزمين هايى نظير ايرلند، آمريکا، جزاير کارائيب و آسيا حضور و منافع خود را تثبيت کرده بود و حتى با يک نظر اجمالى هم براحتى مى توان شعرا، فلاسفه، مورخين، نمايشنامه پردازان، دولتمردان، رمان نويسان، سفرنامه نويسان، حسابرسان، نظاميان و خيالپردازان بيشمارى را در ليست افرادى که امر استعمار را با دقت دنبال کرده و به آن اهميت داده و براى آن ارج قائل مى شده اند مشاهده کرد. (پيتر هيوم، Peter Hulme در کتاب "برخوردهاى استعمارى، Colonial Encounters " اين موضوع را   مفصلا مورد بحث قرار مى دهد.) [v] [٥] همين ملاحظات را مى توان به موارد فرانسه و اسپانيا و پرتقال که از يکسو براى خود قدرت هاى استعمارى محسوب مى شده و از سوى ديگر با بريتانيا رقابت مى کردند نيز تعميم داد. بررسىِ اين علايق کاربردى را در انگلستانِ ماقبل عصر امپراطورى، يعنى بين سالهاى ۱۸۷۰-۱۸۰۰ به صورت زير ادامه مى دهيم.
    ما در اين بررسى از ويليامز اقتباس کرده و قبل از هرچيز به مطالعه ى دوره ى بحرانى که انگلستانِ اواخر قرن هجدهم متعاقب تغييرات ارضى و ضبط زمين ها در مقياس هاى وسيع و همه گير به آن گرفتار شده بود، مى پردازيم. در اين دوره نه تنها جوامع ارگانيک روستايى مضمحل شده و بواسطه ى عوامل و محرکاتى نظير پارلمانتاريسم و انقلاب صنعتى و جابجايى طبقات و لايه هاى اجتماعى، جوامع تازه اى جاى آنها را گرفته بود بلکه انگلستان (و به همين اعتبار فرانسه) در کليت خود نيز در مقياسى جهانى به مداراتى فراتر از مرزهاى تاريخى خود گسترش يافته و جابجا شده بود. در طول سالهاى نيمه اول قرن هجدهم رقابت هاى شديدى ميان انگليس و فرانسه در سرزمين هايى نظير هندوستان و آمريکاى شمالى جارى بود و همين رقابت ها در نيمه ى دوم همان قرن با برخوردهاى خونينى که در آمريکا و جزاير کارائيب و سواحل شرقى مديترانه و خود اروپا ميان اين دو در مى گرفت به اوج مى رسيد. در آثار ادبى عمده ى دوره ى ماقبل رمانتيسم اروپا، اشارات زيادى به مستملکات خارجى رفته که بهيچوجه به دائره المعارف نويسانى مانند "آبه رِى نال، Abbe Raynal " و "دوبروسه، de Brossess " و "ولنى، Volney " محدود نمى ماند و در آثار "ادموند بورک، Edmund Burke "، "گيبون، Gibbon "، "بِکفورد، Beckford "، "جانسون، Johnson " و "ويليام جونز، William Jones " نيز مشاهده مى شود.
                  "جِ. اِ. هابسون، J. A. Hobson " در سال ۱۹۰۲ امپرياليسم را گسترش مليت تعريف مى نمود و تلويحا اظهار مى کرد که ميان امور "گسترش" و "مليت"، اولى از آنجا که "مليت" ديگر پديده اى تثبيت شده و شکل يافته مى باشد [vi] [٦] از اهميت بيشترى برخوردار است و فهم بهتر پروسه ى امپرياليسم را موکول به توجه به اين نکته که مليت نيز خود تا يک قرن پيش از آن در حال شکل گيرى و تکوين بوده است مى کند. "والتر بيگهات، Walter Bagehot " در کتاب "فيزيک و سياست، Physics and Politics " خود به سال ۱۸۸۷، با صراحت کم نظيرى از "ملت سازى، nation-making "   سخن مى گويد. در اواخر قرن هجدهم رقابت ميان انگليس و فرانسه در دو جبهه ى عمده جريان داشت: يکى جدال براى محکم کردن جاى پاهاى استراتژيک در جهان و در مناطقى نظير هندوستان و دلتاى نيل و نيمکره ى غربى و ديگرى در راستاى تثبيت يک مليت سرافراز و پيروزمند در خاک خودى. در اين دو عرصه، مضامين "مليت انگليسى" و "مليت فرانسوى" صرفنظر از اينکه تا چه اندازه پوشيده و در لفافه عرضه مى شدند در کنتراست و تباين آشکار با يکديگر قرار مى گرفتند و نگرش به آن از ديد پديده هاى "در حال تکوين" (در مقابل "از پيش تکوين يافته") صورت مى گرفت و بر سر آن با رقيب مى جنگيدند. مواضع ضد برده دارى "ويلبرفورس، Wilberforce " و متحدين او در اوايل قرن، پاره اى از سر مقابله با هژمونى فرانسه در جزاير آنتيل صورت مى گرفت. [vii] [٧]
                ملاحظات تاريخى بالا بيکباره ابعاد گسترده ترى به "مانسفيلد پارک، ۱۸۱۴" مى بخشد و موضعگيرى هاى ايدئولوژيک و اخلاقى رمان را بارز تر مى سازد. ويليامز باز در آنجا که ميگويد رمان هاى جين آستِن محل نمايش "دست يابى به زندگى بهتر"، بدست آوردن مال و املاک، قائل شدن به تبعيضات اخلاقى، مديريت در زندگى و انتصاب افراد مناسب به مقامات شايسته، رشد هاى اجتماعى، و بهره گيرى از يک زبان دقيق و حساب شده است، به قلب مسئله مى زند. ويليامز در ادامه مى نويسد:
    "آنچه که کابِت، Cobbett هنگام رد شدن از کنار خانه ها به آن اشاره مى کند طبقات است. چيزى که جين آستِن از ته خانه، با وجود تعريف هاى پيچيده اى که از اوضاع و روابط اجتماعى بدست مى دهد، قادر به درک نيست و همين امر شناخت نوع شخصى و از درون بر خاسته ى او را بهتر قابل درک مى سازد. توجه جين آستِن به کسانى محدود مى ماند که در پروسه ى دشوار رشد و بالا کشيدن خود در زندگى پيوسته سعى مى کنند که خود را به يک طبقه ى خاص برسانند و آنجا که تنها يک طبقه مد نظر واقع مى شود هيچ طبقه اى ديده نمى شود." [viii] [٨]
                نوشته ى بالا از يک ديد کلى و از اين نظر که چگونه جين آستِن قادر است يک " تبعيض اخلاقى" را به سطح يک "ارزش مجرد" ارتقا داده و آن را تعريف کند   بسيار ارزنده است با اينهمه تا آنجا که "مانسفيلد پارک" مورد نظر است گفتنى در آن باره زياد است و ضرورت دارد که به مطالعه ى ويليامز صراحت و وسعت بيشترى داده شود. تنها در آن صورت است که نقش جين آستِن و در واقع عموم رمان هاى دوره ى ماقبل امپرياليسم در رابطه با توسعه ى بعدى آن، از آنچه که در نگاه اول بنظر مى آيد روشن تر خواهد شد.
                ما پس از "پروست، Proust " و "لوکاچ، Lukacs " عادت کرده ايم طرح و ساختار رمان را عمدتا از پرسپکتيو زمانى آن بنگريم و کمتر به نقش مکان و فضا و جغرافى در آن توجه کنيم. چرا که متقاعد شده ايم که سرگذشت "استفن دادالوس، Stephen Dedalus " ى که خود را چه در خانه و چه در ايرلند و چه در تمام جهان در محاصره ى يک گرداب رو به توسعه مى بيند سرگذشت بسيارى ديگر از قهرمانان پيش از او نيز هست.
                بگونه اى که جين آستِن مى نويسد و شخصيت هاى رمان را در رابطه با ميهن و با مستعمره و طرز زندگى در آن   قرار مى دهد خواننده را به سمت پذيرش اين نتيجه که گويا صرفنظر از اينکه يک مستعمره و در اينجا "مانسفيلد پارک" تا چه اندازه دور افتاده باشد به قيموميتى که از ماوراى دريا ها سرچشمه مى گيرد نياز دارد، سوق مى دهد. مانسفيلد پارک با توجه به اين حقيقت که برده دارى عاقبت در سالهاى دهه ۱۸۳۰ ملغى شده بوده است بايد يکى از مزارع نيشکرى بوده باشد که توليد در آن با بهره گيرى از نيروى کار بردگان ميسر مى شده و جين آستِن با توجه به واقعيات پيرامون خود بايد بخوبى به آن واقف بوده باشد. خصوصيت عمده ى امپراطورى هاى غربى (رم، اسپانيا، پرتقال) تا دوره ى ماقبل بروز رقابت هاى استعمارىِ ميان فرانسه و انگليس، غارت مستعمرات و بقول کنراد انتقال ذخاير آن به اروپا بود و اينان در نتيجه در راه ايجاد سيستم هاى اجتماعى و توسعه و انتظام بخشيدن به خود مستعمرات قدم هاى قابل توجهى بر نمى داشتند. بعدها اما انگليس و به درجاتى فرانسه، در پى حفظ منافع دراز مدت خود در مستعمرات مى افتادند و ميان خود در اين راه بيش از هرجا در جزاير کارائيب به سختى رقابت مى کردند. از دلايل رقابت ميان اين دو قدرت در اين حوزه، تجارت برده و توليد و گسترش بازار هاى شکر که به نوبه ى خود مسائلى نظير انحصارات و محدوديت هاى تجارى و قيمت گذارى را بدنبال مى آورد مى توان نام برد.
                منطقه ى کارائيب در زمان جين آستِن گذشته از آنکه برهوت و دور افتاده محسوب نمى شد بلکه برعکس صحنه ى رقابت هاى شديد استعمارى ميان فرانسه و انگليس نيز بشمار مى آمد. از يک سو فرانسه ايده هاى انقلابى به منطقه صادر مى کرد و بازده بهتر مزارع نيشکر و بهاى ارزان تر آن باعث کاهش مداوم سود و منافع انگليس مى شد و از سوى ديگر خيزش بردگانِ هائيتى فرانسه را فلج کرده و انگليس با توسل به توطئه و تحريک، هدف گسترش نفوذ در منطقه را دنبال مى کرد. علاوه بر اين انگليس در نتيجه ى واردات شکر ارزان از برزيل و موريس و نيز بدليل رقابت توليد کنندگان چغندر قند در خود اروپا، در خاک ميهن گرفتار مشکلات بوده و اهميت سابق خود را از دست داده بود.
    حقايق تاريخى دوران معاصر جين آستِن چه جلوه هاى ظاهرى و چه تاثيرات عميق تر آن، به اشکال مختلف در رمان او نمايان مى شود. اين حقيقت که "سر توماس" هميشه از صحنه غايب است اما حضور او در مستعمره حس مى شود ترجمان اين ذهنيت است که مستعمره هميشه بايد زير سلطه ى کامل يک مرکز شهرى بسيار دور باشد و به وجود طبقه ى زميندارى که کمتر در مستعمرات حضور پيدا مى کرد اشاره مى کند. در اينجا علاقه دارم که در اين باره   باز نقل قولى از جان استوارت ميل و از "اصول اقتصاد سياسى، Principles of Political Economy " او بياورم:
    " به مستعمرات نبايد از ديد کشور هايى که با کشورهاى ديگر مبادلات تجارى دارند نگاه کرد. مستعمرات به عبارت صحيح تر مؤسسات و مراکز کشاورزى و صنعتى يى محسوب مى شوند که به يک جامعه ى بزرگتر تعلق دارند. بطور مثال مستعمرات "هند غربى" را نبايد سرزمين هايى که از خود داراى ظرفيت توليدى هستند بحساب آورد.   آنها را برعکس فقط بايد مناطقى بشمار آورد که انگلستان آن را براى منظور توليد شکر و قهوه و مايحتاج ديگرِ خاص مناطق استوايى مناسب يافته است. سرمايه ى بکار رفته در آنجا تماما انگليسى است و تقريبا کليه ى توليدات آن موارد استفاده ى انگليسى دارند. در آنجا بجز برخى مايحتاج ضرورى هيچ چيزى براى خود مستعمره توليد نمى شود و در نتيجه توليدات اين مستعمرات فقط بايد با انگلستان مبادله شده و به مصرف مردم آن   و در راستاى منافع کارگزاران آن برسد. تجارت با "هند غربى" را مشکل مى توان تجارت خارجى ناميد و خصلت ترافيکى که ميان شهر و روستا برقرار است به حقيقت آن نزديک تر است." [ix] [٩]
    در اين نوشته من سعى کرده ام اين نکته را نشان دهم که اخلاق در واقعيت از زيربناى اجتماعى آن قابل انفکاک نيست: جين آستِن تا آخرين جملات رمان خود مداما به پروسه ى گسترش انگليس در جغرافياى جهان و رابطه ى آن با تجارت و توليد و مصرف   اشاره مى کند و اخلاقياتى را که از آن پيش تر رايج بوده و امر استعمار را به پيش مى رانده و ضمانت مى کرده است را به نمايش مى گذارد. "گالاهر، Gallagher " به ما در مورد همين جهان گيرى يادآورى مى کند: "سلطه گرى استعمار خواسته يا ناخواسته عموما در نهايت امرى پذيرفته شده بشمار مى آمد و مقاومت عليه آن تنها بطور پراکنده در اينجا و آنجا مشاهده مى شد." [x] [١٠]   بيشتر منتقدين تمايل داشته اند که بر حقايق و پروسه هاى مذکور چشم ببندند و اهميت آن را شايد از خود جين آستِن نيز کمتر تلقى کرده اند. تفسير اين اثر جين آستِن هميشه به منقد و موضع و موقعيت او بستگى خواهد داشت و اکنون همان گونه که آثار او از ديد فمينيستى و يا تاريخى- طبقاتى (مانند ويليامز) و يا فرهنگى و اسلوب نويسندگى بررسى شده و آن نظريات به خواننده القا شده نوبت آن است که به فاصله ها و افتراقات جغرافيايى   جهان بپردازيم و آنرا نه واقعياتى بيطرف و خنثى بلکه برعکس بمانند مسائلى نظير طبقات و جنسيت حامل بارسياسى سنگين و از آن نوعى که توجه خاص ناظر را به ابعاد عظيم و پيچيدگى هاى ذاتى آن طلب مى کند بدانيم. در اينجا مسئله نه تنها جستن راه هاى درک اخلاقيات و نظرگاه هاى جين آستِن و زمينه ى اجتماعى آن بلکه از آن مهمتر خوانش ها و برداشت ها از رمان او نيز هست.
    "مانسفيلد پارک" از يک نظر به نقل ادبى تاريخ انگليس مى ماند تا آنجا که در اين رمان گويى مزرعه ى نيشکر سر توماس، به معادن "سن تومه، San Tome " چارلز گولد در رمان "نوسترومو، Nostromo " در آينده   اشاره مى کند و يا از "کمپانى سلطنتى کائوچوى آفريقاى غربى" در رمان "انتهاى زمين، Howord’s End " "فورستر، Forster " و يا گنجهاى نهفته اما دست يافتنىِ سرزمين هاى دورِ رمان "آرزوهاى بزرگ" چارلز ديکنز و يا "پهنه ى درياهاى سارگاسو، Wide Sargasso Sea " در "اعماق تاريکى، Heart of Darkness " سخن مى گويد. منابع   و مکان هايى که بايد به آن سفر کرد و در آن درباره بحث و توصيف و تعريف صورت داد و مصارف داخلى و منافعى را که از آن حاصل مى آيد به بررسى گذاشت. تنها با دقت و تامل در رمان هاى ديگر است که حضور"سر توماس" در آنتيگاى رمان مانسفيلد پارک و نقش تاريخى او بارز تر مى شود. در اينجا ديگر خوانش ما از اين رمان تغيير کرده و جنبه هاى پنهان رمان که جين آستِن در پرداختن به آن خست بخرج مى داده و منتقدين از طرح آن طفره مى رفته بوده اند روشن مى شود. و پس از توجه به اين نکات است که آنتيگا نه فقط بعنوان دور ترين مرز جغرافياى استعمار و يا بقول ويليامز دنباله ى توسعه ها و پيشرفت هاى محلى و نشانه ى توسعه ى مرکانتيليسم و به چنگ آوردن سرزمين هاى ماوراى دريا ها براى گردآورى ثروت، بلکه ترجمان محتواى ذهنى و ايدئولوژيکى انگليس و منازعات آن با فرانسه ى ناپلئونى و تغييرات اجتماعىِ زلزله گونه و انقلابى يى که در آن دوره در جهان جريان داشت نيز محسوب مى شود.
    مطلب ديگر آن است که آنتيگا در جغرافياى اخلاقىِ جين آستِن جايگاه دقيقى اشغال مى کند و حقايق تاريخىِ مربوط به آن مانند کشتى باشکوهى در درياهاى نثر عظيم او سير مى کند. ثروت هاى سر توماس بدون منافعى که از تجارت برده و شکر و زمين دارى در مستعمرات بدست مى آمد قابل احراز نبود. سر توماس و طبقه ى او براى خوانندگان کتاب در قرون هجده و نوزده چهره ى نا آشنايى بحساب نمى آمد چرا که اينان با نفوذ سياسى و منازل و ضيافت هاى مجلل و رسوم فاميلى و ازدواج هاى جنجالى و موسسات تجارى-اقتصادى خود و نيز از نمايشنامه هايى نظير "هند غربى" نوشته ى "کامبرلاند، Cumberland " براحتى شناسايى مى شدند. زمانى که بتدريج سيستم کهنه ى انحصارات رو به زوال مى نهاد و قشر جديدى از کشاورزان و مستعمره چيان جاى آنها را مى گرفت "هند غربى" نيز اهميت خود را از دست مى داد و کشت پنبه و رشد و توسعه ى تجارت آزاد و الغاى برده دارى،   نفوذ و پرستيژ افرادى از نوع سر توماس را نهايتا کاهش مى داد.
    زوال طبقه ى زمين دار غايب از مستعمرات، در کتاب "زوال طبقه ى کشاورز در کارائيبِ بريتانيايى، The Fall of the Planter Class in the British Caribbean, ۱۷۶۳-۱۸۳۳ " نوشته ى "لاول راگاتز، Lowell Ragatz "، ۱۹۲۸ ، بطور مبسوط مورد مطالعه قرار مى گيرد و دقيقا همان ملاحظات اجتماعى-تاريخى يى که در رمان جين آستِن يا به سايه رانده شده و يا از طرح آن بکلى صرفنظر شده بوده است صد سال بعد در اين کتاب روشن مى شود. دانش و آگاهى هاى راگاتز از آن دوره ى تاريخى   البته مانع نمى شود که او   "نژاد سياه، the Negro race "   را مردمى با خصوصيات "او مى دزديد، دروغ مى گفت، صاف و ساده بود، ديرباور و بى دست و پا و لاقيد و تنبل و خرافاتى بود و در روابط جنسى پاى بند اخلاق نبود" [xi] [١١] بخواند.
    "اريک ويليامز، Eric Williams " در کتاب "کاپيتاليسم و برده دارى، Capitalism and Slavery "، ۱۹۶۱ مى نويسد: "عقايد و ايده هاى سياسى و اخلاقىِ هر دوره را بايد در رابطه ى تنگاتنگ آن با توسعه ى اقتصادىِ آن زمان مورد مطالعه قرار داد. عقايد پوسيده اى که بى شبهه ورشکستگى تاريخى آنها محرز گشته و بوى تعفن آن به فلک مى رسد هنوز هم البته قادر است نقش اختناقى و اخلال گر گذشته ى خود را بازى کند. دليل اين امر   نقش موثرى که اين عقايد در گذشته داشته و پايگاه هاى محکمى که از آن پيش تر تثبيت کرده اند مى باشد. عقايدى که بر اين اساس استوار مى شوند سالها پس از مرگ آن زيربنا ها و علائق هنوز به حيات خود ادامه داده و منشا پراتيک هاى شيطانى باقى مى مانند. عملکرد اين عقايد اين بار اما بمراتب زشت تر از گذشته جلوه مى نمايد چرا که منافع و علائقى که در گذشته حامل اين عقايد محسوب مى شده امروز از صحنه ى روزگار محو شده است." [xii] [١٢]   تفسير يک اثر و در واقع خلق نوشته هاى زيبا شناسانه و تاريخى در هر دوره اى به امر منافع و تعلقات طبقاتى گره مى خورد. و به همين اعتبار امروز ما نمى توانيم اظهار کنيم که نسبت "مانسفيلد پارک" با يک تاريخ زشت به اعتبار اينکه تنها يک رمان محسوب مى شود خارج از موضوع است و شئونات آن بالاتر از چنين ملاحظاتى مى باشد. اين طرز برخورد هم غيرمسئولانه است و هم از آنجا که ما اکنون ديگر اطلاعات فراوانى از آن دوره   در دست داريم اخلاقا غير ممکن. پس از خواندن "مانسفيلد پارک" بعنوان يکى از اجزاى اسکلت و سازه ى امپرياليسمِ در حال گسترش، ديگر مشکل مى توان آنرا بطور مجرد در ظرف "آثار ادبى عظيم" - جايگاهى که البته بحق شايسته ى آن است- نهاد و به همان برخورد ساده اکتفا کرد. بعقيده ى من در طول اين اثر پيوسته دريچه هايى به وسعت فرهنگ امپرياليستى يى که در وطن جريان داشت و که بدون آن دست اندازى به سرزمين هاى بيگانه ممکن نمى شد گشوده مى شود.
    من با صرف وقت در مطالعه ى "مانسفيلد پارک" سعى کرده ام تحليلى از آن دست که کمتر در حلقه ى منتقدين ادبى و به همين اعتبار در مدارس عالى   مطرح مى شود بدست دهم چرا که تنها با دقت در نکات تلويحىِ پنهان در ديد کلى جين آستِن و کاراکتر هاى اوست که موضع گيرى بهت آور رمان روشن مى شود.
    هرچند که کمال ساده انديشى است که فرد از جين آستِن انتظار داشته باشد که وى برده دارى را با شور و هيجان يک عضو نهضت ضد برده دارى و يا يک برده ى تازه آزاد شده بررسى کرده باشد با اينحال بارها و بارها همان فرهنگ سرزنشى که پيشتر به آن اشاره کرده بودم توسط فرودستان و اقليت ها و محرومين بکار گرفته شده و جين آستِن را بدليل سفيد پوست بودن و تعلق او به طبقات مرفه و همفکرى او با آنان به   باد حمله گرفته است . تعلق جين آستِن به اقشار برده دار دليلى بر نفى آفرينش هاى او و وارد کردن او به عرصه ى منازعات سطحى زيبا شناسانه نمى شود. بنظر من در مطالعه ى اين رمان برعکس بايد با تکيه بر روشن بينى و خصوصيات حرفه اى-نقادانه ى خود با آن رابطه ى نزديک ايجاد کرده   و با يافتن و مطالعه ى هرچه بيشتر مدارک و شواهدى که در خلال متن پيدا و پنهان است موفق به "خواندن" و فهم هرچه بيشتر آن بشويم و از آن مهمتر به نکات و امورى در آن که به روابط متقابل و مکمل و ترکيبات تاريخ بشرى اشاره مى کند توجه کنيم و از نگريستن به آن بعنوان پديده هايى مجرد و انتزاعى خوددارى کنيم.
    اين رمان يک اثر غنى ادبى است که خصلت پيچيده ى زيبا شناسانه ى آن و عجين بودن آن با تاريخ سلطه ى انگليس بر کارائيب و مسائل جغرافيايى يى که بهمراه مى آورد مطالعه ى با حوصله و توام با تامل آن را واجب مى سازد. جنبه ى ادبى اين رمان بطرز خيره کننده اى غنى بوده و از سوى ديگر همين رمان از نظر شکافتن بسيارى نکات سخت مختصر و فقير مى نمايد و همين عدم تعادل و توازن چشمگير است که منقد را به سير در سطور رمان و اکتشاف روابط درونى و پس زمينه و کاراکتر هاى آن وا مى دارد و همين امر است که نتيجتا به مطرح کردن و روشن ساختن نکات ناگفته ى آن مى انجامد. "مانسفيلد پارک" يک سلسله تجربيات تاريخى را به رمز نوشته در آورده و ملتى را تصوير مى کند که بى آنکه خود بداند در حال تجربه ى تاريخىِ هويت فردى، اخلاق، و "تقدير" است.   وظيفه ى خواننده در مطالعه اين اثر ديدن جنبه هاى متضاد آن و ستايش زيبايىِ اثر همراه با آگاهى به حقايق تاريخى اطراف آن مى باشد.


    * From Culture and Imperialism by Edward Said (Alfred A. Knopf , ١٩٩٣) and The Edward Said Reader ( New York : Vintage Books,   ٢٠٠٠): p٣٤٧-٣٦٧.
    [i] [١]   - Michael Gorra, “Who Paid the Bills at Mansfield Park?” The New York Times Book Review (Feb. ٢٨, ١٩٩٣): John Leonard, “Novel Colonies,” The Nation (March ٢٢, ١٩٩٣): W. J. T. Mitchell, “In the Wilderness,” London Review of Books (April ٨, ١٩٩٣): Michael Wood, “Lost Paradise ,” The New York Times Book Review (March ٣, ١٩٩٤).
    [ii] [٢] - Raymond Williams, The Country and the City ( New York : Oxford University Press, ١٩٧٣.
    [iii] [٣] -V. G. Kiernan, Marxism and Imperialism (New York: St. Martin’s Press, ١٩٧٤).
    [iv] [٤] - John Stuart Mill, Disquisitions and Discussions, vol. ٣ (London: Longmans, Green, Reader and Dyer, ١٨٧٥) ١٦٧-١٦٨.
    [v] [٥] - Peter Hulme, Colonial Encounters: Europe and the Native Caribbean , ١٤٩٢-١٧٩٧ (London: Methuen, ١٩٨٦).
    [vi] [٦] - Hobson, Imperialism, p. ٦.
    [vii] [٧] - C. L. R. James, The Black Jacobins: Toussaint L’Ouverture and the San Domingo Revolution (١٩٣٨).
    [viii] [٨] - Raymond Williams, The Country and the City, p. ١١٧.
    [ix] [٩] - John Stuart Mill, Principles of Political Economy, vol. ٣, ed. J. M. Robson (Toronto: University of Toronto Press, ١٩٦٥): ٦٩٣.
    [x] [١٠] - John Gallagher, The Decline, Revival and Fall of the British Empire (Cambridge: Cambridge University Press, ١٩٨٢): ٧٦.
    [xi] [١١] - Lowell Joseph Ragatz, The Fall of   the Planter Class in the British Caribbean , ١٧٦٣-١٨٣٣: A Study in Social and Economic History (١٩٢٨):٢٧.
    [xii] [١٢] - Eric Williams, Capitalism and Slavery ( New York : Russell & Russell, ١٩٦١: ٢١١, “From Columbus to Castro: The History of Caribbean , ١٤٩٢-١٩٦٩ ( London : Deutsch, ١٩٧٠): ١٧٧-٢٥٤.

    نوشته شده توسط اسماعیل جعفری در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 ساعت | لینک ثابت |


    يكي از مديران نزديك به احمدي‌نژاد خبر داد: طرح دولت براي افزايش شديد جمعيت!

    پس از مخالفت ضمني احمدي‌نژاد با سياست‌هاي كنترل جمعيت و تمايل وي براي ازدياد جمعيت و اعلام اين‌كه منابع و ظرفيت كشور ما توان حدود 120 ميليون نفر را دارا است، و داشتن دو بچه كافي نيست كم‌تر كسي پيش‌بيني مي‌كرد كه اين مواضع در كوتاه‌مدت به‌عنوان يك سياست و برنامه جدي در دستور كار دولت نهم قرار بگيرد.

     محمود احمدي‌نژاد در جلسه مشترك دولت و مجلس ولابه‌لاي نطق خود براي مجلسيان پس از استيضاح وزير كشاورزي ديدگاه خود را درباره سياست‌هاي مشهور كنترل جمعيت ابراز كرد و به وضوح مشخص بود كه اين سخنان در تضاد يا تعاملي اصولي پذيرفته شده در دنيا و رويكرد 20 ساله جمهوري اسلا‌مي ايران است و آن اين‌كه با رهيافت <دو بچه كافي است> مخالف است. اين سخنان به سرعت در سطح ملي‌گسترش يافت و بازتاب وسيعي پيدا كرد، به طوري كه بسياري از شخصيت‌ها و رسانه هاي محافظه‌كار جهت تعديل اين سخنان به انتقاد از رسانه‌هاي ديگر پرداختند كه سخنان نه‌چندان جدي رييس‌جمهور را نبايد جدي گرفت و آن را رسانه‌اي نمود. اما احمدي‌نژاد در روزهاي بعد و در مراسم مختلف طي كنفرانس مطبوعاتي و در سفر به كردستان با تاكيد بر سخنان خود در خصوص ازدياد جمعيت نه تنها محافظه‌كاران را در سردرگمي جهت توجيه آن قرار داده است بلكه باعث حيرت بسياري از مردم و كارشناسان حوزه‌هاي مختلف جمعيت‌شناسي، جامعه‌شناسي و تنظيم خانواده گرديد.

    بدين ترتيب محمود احمدي‌نژاد نشان داد كه ضرورت تغييرات آني از ديدگاه او تنها به تعويض گسترده مديران باتجربه و تغييرات اساسي ساختار برنامه ريزي كشور محدود نمي‌شود و تمام حوزه‌ها را دربر مي‌گيرد. تاكيد رييس‌جمهور به تنظيم لايحه‌اي جهت كاهش ساعت كار زنان متاهل متناسب با تعداد فرزندان جهت رسيدگي به مسووليت اصلي‌شان را مي‌توان در همين راستا پيش‌بيني كرد، چراكه او معتقد است كه فرزندان زيادي مي‌توانند در سرزمين ايران رشد پيدا كنند. احمدي‌نژاد طرح تنظيم خانواده را صادر شده از كشورهاي غربي مي‌داند چون خود اين كشورها دچار مشكل بوده و رشد جمعيت آن‌ها منفي است، لذا نگران هستند كه جمعيت كشور ما زياد شده و ما بر آن‌ها غلبه كنيم.

    در تازه ترين بحث راجع به اين موضوع رييس مركز بررسي‌هاي استراتژيك رياست‌جمهوري روز گذشته خبر از رويكرد دولت براي برنامه ريزي جهت تغيير نظام جمعيتي كشور داد. در پي اظهارات وي را در اين باره مي خوانيد :ذاكر اصفهاني رييس مركز بررسي‌هاي استراتژيك نهاد رياست ‌جمهوري، پيرامون سخنان اخير محمود احمدي‌نژاد درباره جمعيت 120 ميليوني در كشور و انتقاد كارشناسان از اين اظهارات، به گلايه شديد از منتقدان پرداخت و خطاب به آنان گفت چرا موضوع به اين مهمي را به شوخي انداخته‌اند؟ اين مساله جدي است. خيلي نبايد با سادگي با آن برخورد كرد. موضوعي با اين عنوان به تيمي در مركز سپرده شده است كه روي آن كار ‌كنند.

    وي همچنين بر اين نكته تاكيد كرد كه محمود احمدي‌نژاد معتقد است از طريق نفوس، مي‌توان قدرتمند شد. به گزارش آفتاب، اظهارات ذاكر اصفهاني در حالي صورت مي‌گيرد كه پيش از اين برخي از رسانه‌هاي محافظه كار از رسانه‌هاي ديگر انتقاد كرده بودند كه چرا سخنان مطايبه آميز احمدي نژاد را جدي گرفته و بر اساس آن به وي انتقاد كرده‌اند! رسانه‌هاي محافظه‌كار در اين ميان اصرار عجيبي بر تاكيد بر مطايبه‌آميز بودن سخنان رييس جمهوري دارند به نحوي كه پس از هر بار ارجاع به آن قطعا اين صفت را ذكر مي‌كنند. ذاكر اصفهاني اما روز جمعه، بي‌توجه به اين تعابير و بحث‌‌ها به توجيه نظرات رييس جمهوري پرداخت و با تاكيد بر اين كه اين طرح هم‌اكنون در مركز بررسي‌هاي استراتژيك نهاد رياست ‌جمهوري در حال بررسي است، گفت: بايد راجع به زواياي كار بحث و بررسي شود كه با اين درصد رشد جمعيت در 20 سال آينده به كجا مي‌رسيم؟ رييس‌جمهور راجع به اين موضوع به ديدگاه تاريخي اعتقاد دارند كه از طريق نفوس، مي‌توان قدرتمند شد. از طرفي اين بحث مطرح است كه تعداد مسلمانان كم مي شود و تعداد نيروهاي معارض بيشتر شود و از سويي بحث درآمد، اشتغال و بهداشت نبايد به شوخي گرفته شود.

    رييس مركز بررسي‌هاي استراتژيك رياست‌جمهوري، كه‌ در همايشي تحت عنوان بررسي ضرورت خبرگان رهبري در دانشگاه آزاد مشهد سخن مي‌گفت، تصريح كرد: احمدي‌نژاد اعتقاد دارد، خيلي‌ها شعارهاي شيكي دادند اما به دنبال منافع خود رفتند. اين آقا با تمام وجود اعتقاد دارد اين شخصيت به دنبال حل مسائل و منافع ملي است بدون اين‌كه حتي بحثي از اصلاح‌طلبي داشته باشد و اين يك گام بسيار مهم است.

    ذاكر اصفهاني در ادامه در مورد شرايط پس از انتخابات رياست جمهوري گفت: از جريان انتخابات نهم يك شرايط جديد و تحول‌خواه در سياست داخلي و خارجي ايجاد شد و ايران كه در دوره اصطلاحات تا حدود زيادي در پي آن بود كه با اتحاديه اروپا روابط خود را توسعه دهد و در راستاي تعامل با آنها قدم بردارد و خواسته‌هاي آنها را به خاطر فشارهايي كه مي‌آورند قبول مي‌كرد، بعد از دولت نهم درست در مقابل اين جريان ايستادگي كرد.

    رييس مركز بررسي‌هاي استراتژيك نهاد رياست ‌جمهوري گفت: دولت نهم با سياست‌هاي يك جانبه‌گرايانه آمريكايي منفعلانه برخورد نكرد بلكه مواضع تهاجمي را انتخاب كرد. دولت نهم اعلام كرد چرا من همواره بايد از ناحيه غرب مورد سوال قرار گيرم؟ چرا غرب براي سال‌ها ما را مورد همجمه و سوال قرار مي‌دهد؟ من مي‌توانم او را مورد سوال قرار دهم و چرا دايم او از حقوق بشر مي‌گويد؟ مگر حقوق بشر واقعا در غرب رعايت مي‌شود؟ لذا دولت نهم اعلام كرد كه من ديگر اين سروري را نمي‌پذيريم و مانند ساير واحدهاي سياسي كه حقوقي دارد من هم يك واحد سياسي هستم كه يكسري حقوقي دارم. من ايستادگي مي‌كنم و از اين به بعد بود كه در مواجهه با بحث انرژي هسته‌اي ايستادگي كرد. رييس مركز بررسي استراتژيك نهاد رياست‌جمهوري، در پاسخ به پرسشي درباره فعاليت اين مركز گفت: مركز مطالعات (تحقيقات) استراتژيك به مجمع تشخيص مصلحت نظام رفته است. پيشينه‌ اين مركز به زمان هاشمي رفسنجاني باز مي‌گردد.

    مركز مطالعات استراتژيك رياست‌جمهوري در آن زمان پاتوقي شد براي جرياني كه عمدتاً تحت عنوان جريان روشنفكر ديني از خود نام مي‌برد و طيفي كه در روزنامه كيهان در آن مقطع تاريخي بودند و بعد تحت عنوان حلقه كيان از آنها نام برده مي‌شد. در هسته مركزي كساني مانند حجاريان بودند كه اين جريان شكل گرفت، در آنجا پروژه‌هايي را بررسي مي‌كردند كه عمدتا حول محور تئوري اصلاح‌طلبي مي‌گشت و كمتر به موارد استراتژيك و مردمي بها داده مي‌شد. بيشتر تئوري‌پردازي در راستاي اصلاح‌طلبي بوده است.

    وي با اشاره به اين كه جريان دوم خرداد در اين مركز ريشه دارد، تصريح كرد: زماني كه خاتمي رييس‌جمهور شد، هاشمي مركز را به تشخيص مصلحت نظام انتقال داد و خاتمي مركز جديد را با عنوان مركز بررسي‌هاي استراتژيك رياست‌جمهوري افتتاح كرد. ذاكر اصفهاني مدعي شد: وقتي مي‌خواستيم مركز را تحويل بگيريم اجازه ندادند و درها را بستند. گفتيم اين‌ها كه اهل تساهل و تسامح بودند، اجازه بدهيد رييس‌جمهوري كه راي آورده كار كند. لذا وارد كتابخانه شدم و در آن زمان سايت پيك ايران نوشت كه ذاكر در مركز با در بسته روبه رو شده و گفته است كه قهر كردم و مي‌روم و استعفاي زودهنگام ذاكر را به راه انداختند. رييس مركزبررسي‌هاي استراتژيك رياست‌جمهوري در پايان در پاسخ به اين‌كه آيا انرژي هسته‌اي فرادولتي است؟ گفت: اين كار محصول سال‌ها همت ايراني است، مربوط به يك نفر يا دو نفر نيست. مال ملت ايران است. حتي مال شماي دانشجو كه اينجا نشسته‌ايد. دستاورد هسته‌اي مال دولت نهم است. در دوره اصلاحات بنا به دلايلي سياست دفاعي و تنش‌زدايي بود، در چارچوب اين كار تسليم شديم ولي دولت جديد گفت من اين موضوع را قبول ندارم زيرا كار علمي انجام مي‌دهم و اين دستاورد علمي انساني است، به چه دليل بايد پلمپ شود، در نتيجه ايستاد و براي ايستادگي حركت تهاجمي را شروع كرد، شيوه قبل را كنار گذاشت كه اين كار بهتر جواب داد زيرا به مقاصد خوبي رسيديم.

    نوشته شده توسط اسماعیل جعفری در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 ساعت | لینک ثابت |
    http://www.kavoshgar.org/Translations/Korsch_zedenaghd.pdf
    نوشته شده توسط اسماعیل جعفری در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 ساعت | لینک ثابت |
    http://www.ketabfarsi.com/ketabkhaneh/ketabkhani/ketab759/ketab.html
    نوشته شده توسط اسماعیل جعفری در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 ساعت | لینک ثابت |
     
    business article
    Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar